امروز : جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰

|

نرخ ارز :

۲۴۴,۲۹۰

ریال

|

دمای هوای شهر

photo ۲۰۲۱ ۰۵ ۰۷ ۱۷ ۰۴ ۵۳ 150x150 - دکتر عرازدوردی توماج / پژوهشگر سلول‌های بنيادی در آمريکاترکمن نیوز: وقتی برای نخستین بار ایشان را دیدم، فکر نمی کردم با فردی روبرو شده ام که بر قله های رفیع دانش و فناوری جدید گام برداشته باشد.

چنان خاضع و فروتن است که فکر می کنی با فردی عادی هم کلام شده ای. عاری از تکلف و تکبر است. صفاتی مثبت و پسندیده دارد. صفاتی که در کمتر افرادی از این دست می توان دید. بسیار خونگرم و صمیمی است. دکتر توماج هم اکنون ساکن آمریکاست. برگزاری اجلاس اتحادیه ی بشردوستانه ی ترکمن های جهان در عشق آباد، بهانه ای برای دیدارم با او فراهم آورده است. مثل بسیاری از بزرگان، روستازاده است و سختی های زیادی برای تحصیل کشیده است. محقق سلول های بنیادی در آمریکاست. تاکنون بیش از ۳۰ مقاله ی علمی در نشریات معتبر بین المللی به چاپ رسانده است. از سال ۱۹۹۸ فعالیت خود را به شکل حرفه ای در ایالت ویرجینیا آغاز کرده و یکی از اولین محققین در این موسسه بوده که در تأسیس مرکز سلولهای بنیادی نقش داشته است.

ایشان چند بار سفر علمی نیز به ایران داشته و در جریان آن، سخنرانی هایی نیز در رشته ی خود نموده است. وی در انستیتوی پاستور سمیناری در رابطه با سلولهای انسانی و آنزیم تلامراز داشته است. یک بار هم در بیمارستان پنج آذر گرگان سمیناری در مورد سلولهای بنیادی برای دانشجویان پزشکی دانشگاه گرگان داشته است. دکتر عرازدردی توماج از طرف دانشگاه اصفهان برای تدریس در برنامه توسعه ی سازمان ملل نیز دعوت شده و در پی آن، رابطه ی بسیار خوبی با دانشجویان برقرارنموده است. از طرف دانشگاه کرج نیز برای شرکت در یک سمینار علمی دعوت به همکاری شده است. دکتر توماج همچنین با دانشگاه ها و مجلات معتبر علمی جهان نیز در مورد بازخوانی و ویرایش مقالات علمی دانشجویان همکاری دارد. در عشق آباد، فرصتی پیش آمد تا به محل اقامت ایشان بروم. با روی باز استقبال کرد. فصلنامه ی یاپراق را کمابیش می شناسد. به او گفتم که یکی از اهداف فصلنامه، شناسایی و شناساندن داشته های فرهنگی ، ادبی ، هنری و علمی مردم ترکمن است. با گشاده رویی پذیرفت و به این ترتیب، با همدیگر نشستیم به صحبت.

قوجق: آقای دکتر. کمابیش در باره ی شما و موفقیت های علمی شما شنیده ام. دوست دارم در باره ی گذشته ی زندگی خودتان بگوئید. از همان ابتدای تولد تا به امروز که در آمریکا اقامت دارید.
دکتر توماج: من در نهم فروردین سال ۱۳۳۰ در روستایی در سه کیلومتری شرق بندرترکمن به نام روستای سیجوال به دنیا آمدم. مادرم بعدها به من گفت که بچه های قبل تر از من ، یا مرده به دنیا می آمده اند و یا بعد از مدتی می مرده اند. پیش از من چهار فرزند به دنیا آورده بود، اما هیچ کدام زنده نمانده بودند. مادرم وقتی مرا حامله بوده، در تلاش بوده که راه حلی برای زنده ماندن من پیدا کند. آن زمان عادت نبوده که به پزشک مراجعه کنند و اصلاً مراقبت پزشکی زمان حاملگی مرسوم نبوده و امکاناتی هم نبوده. خلاصه، مادرم از بسیاری از طبیبان محلی سوال کرده که چه باید بکند. تا این که زنی به او می گوید: «زمانی که نوزادت به دنیا آمد، یکی از دختران باکره ی همسایه ، باید آن نوزاد را بدزدد. آنوقت تو به محض این که بهبود پیدا کردی، باید بروی و با دادن پول و راضی کردن سارق مصلحتی، نوزادت را از او پس بگیری.» به نظرم هیچ دلیل منطقی برای این نمی تواند وجود داشته باشد اما ظاهراً در جریان این کارها، فعل و انفعالاتی ایجاد می شود. خلاصه؛ این دختر همسایه ی مادرم که نامش حسل بوده، این کار را کرده و بلافاصله پس از به دنیا آمدنم، مرا داخل پتو پیچیده و به بغل گرفته و به سمت خانه شان دویده است. وقتی به خانه می رسد، می خواهد مرا در لحاف و تشک کوچک و گرم و نرمی که از قبل هماهنگ کرده بودند، بگذارند که می بینند نوزاد داخل پتو نیست. برمی گردند و می بینند که من داخل گودالی بیرون خانه افتاده ام و تازه در آن جا متوجه می شود زمانی که با عجله مرا از خانه ی مادرم بیرون می برده، من از داخل پتو لیز خورده ام و افتاده ام توی گودال و دست و پا می زنم و دارم گریه می کنم. خلاصه این که؛ مادر حسل اولین شیر را به من می دهد و به این ترتیب او مادر شیری من می شود. بعد از ساعتی وقتی مادرم از بستر بلند می شود، به آنجا آمده و با تنها یک تومان پولی که تمام دار و ندارش بوده ، به اصطلاح مرا از آنها خریده و به خانه ی خودمان می برد. به همین خاطر حسل از آن زمان اسمم را «بچه ی یک تومانی» گذاشته بود. تا این که شش الی هفت سال پیش که مادرم در قید حیات بود، ما از حسل جهت صرف ناهار به خانه دعوت کردم و به او گفتم هر چه دوست داری بگو تا برایت بخرم. من پنج الی شش هزار دلار در نظر داشتم، اما جالبه بدانید با این که از خانواده ای کشاورز بود و وضعیت مالی چندان مناسبی نداشت، چیزی نخواست و فقط گریه کرد. بعد که اصرار من را دید، گفت که در یکی از فروشگاه های شهر بندرترکمن، پارچه ای دیده و چون پولی نداشته، نتوانسته بخرد. من قبول کردم و از او خواستم چیزهای دیگری هم بخواهد، اما او فقط همان را می خواست و من از همسرم خواستم که با او به آن فروشگاه برود و به جای یک قواره ، یک توپ از آن پارچه را بخرد و به او بدهد. این هم نکته ای جالب بود که در تولد من حادث شده بود. ماجرای تولد من ، این گونه بود.

قوجق: آقای دکتر. اسم شما اراز دوردی هست. به گمانم شما در ماه رمضان به دنیا آمده اید. چون ترکمنها نوزادان ماه مبارک رمضان را به این اسم می نامند.
دکترتوماج: بله. من در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان به دنیا آمده ام.

قوجق: پسوند دوردی در نام شما، بیانگر همین موضوعی است که شما هم مفصلاً آن را توضیح دادید. در بین ترکمن ها، اگر مادری نوزادش زنده نماند و مرتب پیش از تولد و یا بعد از آن بمیرد، اسم فرزندی را که تازه به دنیا آمده، دوردی می گذارند. دوردی معادل «ماند» یعنی «زنده ماند» و به تعبیری «زنده بماند» است. شاید نام «بمان علی» هم در بین برخی از اقوام غیر ترکمن هم تعبیری این گونه داشته باشد. در هر صورت، ترکمن ها نام «دوردی» را برای این گونه افراد می گذارند و وجه تسمیه ی آن نیز همین است.
دکتر توماج: این موضوع را نخستین بار است که از شما می شنوم. ممکن است درست باشد. اما «دوردی» به معنای تولد است. ما در زبان ترکمن چیزی به عنوان «دوره دیجی لیک» داریم.

قوجق: «دوره دیجی لیک» یعنی آفرینش. این کلمه از ریشه ی «دوره مک» (ساخته شدن) و یا «دورتمه ک» (یعنی ساختن) می آید و ربطی به «دوردی» ندارد. «دوردی» از «دورماق» (یعنی «ایستادن» و یا «ماندن») می آید. به این تعبیر که این فرزند نمرد و ماند و به اصطلاح «زنده ماند».
دکتر توماج: کسی چه می داند. شاید این موضوعی که شما گفتید، صحیح تر باشد و مادرم به این تعبیر نام مرا «اراز دوردی» گذاشته است.

قوجق: در باره ی تحصیلاتتان در آن سالها صحبت بفرمائید. آیا در آن سالها مدرسه به این شکلی که الان هست، وجود داشت؟
دکتر توماج: مردم در آن زمان توجه چندانی به تحصیل نداشتند. من شش سالم شده بود، اما پدرم به فکر این نبود که مرا به مدرسه بفرستند. خوب به خاطر دارم که مادرم بیرون خانه توی حیاط می نشست و پشم می ریسید. یک روز مردی به نام قربان حاجی از کنار خانه مان می گذشت. من توی خاک ها نشسته بودم و داشتم گریه می کردم. قربان حاجی از مادرم علت گریه ی مرا پرسید. حتماً می دانید که زنهای ترکمن یاشماق دارند.

قوجق: بله. یاشماق چیزی شبیه به همان روبند در برخی از اقوام غیر ترکمن است. زنان ترکمن بسته به سن و سالشان، گوشه ی چارقد و یا روسری خود را به لب می گیرند و آن نشانه ی شرم و حیای زنان ترکمن در مقابل غریبه ها بوده است.
دکتر توماج: بله. مادرم به همین شکل، با صدای آرامی دلیل گریه ی مرا توضیح داده و آن مرد گفته که امروز روز ثبت نام دانش آموزان است و بهتره این بچه را بسپارید به مدرسه تا این همه گریه نکند.

قوجق: آن زمان مدرسه به شکل کنونی بود؟
دکتر توماج: بله. فردی به نام حاجی حجو ایری یکی از اتاق های خانه اش را مدرسه کرده بود و پسرش عاشور فرزاد در آنجا درس می داد. خلاصه؛ مادرم از حاجی قربان خواسته تا مرا ببرد و در آن مدرسه ثبت نام نماید. خوب به یاد دارم که وقتی مرا به مدرسه برد، عاشور فرزاد (معلم) به حاجی قربان گفت که یک ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته و دیر شده است. حاجی قربان هم گفت این بچه گریه می کند و بهتره که بنشیند بین کسان دیگر توی کلاس تا بلکه گریه اش بخوابد. چند روزی که گذشت، عاشور فرزاد به من توجه ی بیشتری کرد. مرتب به من کاغذ و مداد می داد و برای دلیل این کارش هم می گفت که هر چه می گوید، سریع یادم می ماند و برخلاف دیگر بچه ها حافظه خوبی دارم. معلم برای اثبات حرفش به دیگر بچه ها، هر روز صبح از من می خواست که بلند شوم و فلان شعر را که در کلاس یاد گرفته ایم، بخوانم و من می خواندم. جالب اینجا بود که همکلاسی هایم این موضوع را به خانواده ی خودشان هم می رساندند و گاهی زنها و مردها ساعت ده صبح می آمدند و از پنجره ی اتاق، به زبان ترکمنی به معلم می گفتند: «شو کیچیک اوغلان زرنگ دیارلر. شونگا اوقوتدیر…» (یعنی: می گویند این بچه ی کوچک، زرنگ هست. از او بخواهید که بخواند.) این موضوع برای اهالی روستا در آن زمان چیز جالبی بوده.

قوجق: می توان گفت که داشتن سواد در آن دوره از جامعه، چیزی خارق العاده بوده است. این موضوع، نکته ی جالبی است.
دکتر توماج: غرض از تعریف این دو موضوع، یعنی دادن مداد و دفتر از سوی معلمم آقای عاشور فرزاد و این نگاه های تحسین آمیز و اشتیاق روستائیان به شنیدن آن چه که نتیجه ی سواد می نامیدند، در من حس مسئولیت عجیبی ایجاد کرد. یعنی من به خودم می گفتم حالا که مردم با این دید به من می نگرند، باید پاسخ خوبی به آنها بدهم و نباید مردم را از خودم ناامید کنم. به نظرم تشویق مهمترین عامل برای کسب پیشرفت و موفقیت در کودکان است. من در آن روزها خیلی درس می خواندم اما نه برای خوش آمد معلمم، بلکه می گفتم به خودم که مردم مرا قبول کرده اند و من باید آنها را ناامید نکنم.

قوجق: احساس مسئولیتی که شما از همان کودکی و در آن مقطع تحصیلی داشته اید، تحسین بر انگیز است.
دکتر توماج: داشتن حس مسئولیت ، چیز سنگین و صد البته بسیار پسندیده ای هست. من تا کلاس چهارم ابتدایی در روستای سیجوال خواندم. البته معلم کلاس اول و دوم ابتدایی من، همان عاشور فرزاد بود. بعد فردی به نام حاجی قربان ایری در همان روستا با پول خودش مدرسه ای به نام «بهرام سیجوال» احداث کرد.

قوجق: این فرد همان شخصی هست که شما را برای اولین بار برد و ثبت نام کرد؟
دکتر توماج: خیر. این فرد شخص دیگری از همان روستا بود. بعد از احداث مدرسه، از دانش آموزان خواست که از مدرسه ای که حاجی حجو ایری یکی از اتاق های خانه اش را مدرسه کرده بود، بیایند مدرسه ای که احداث کرده بود، اما نمی آمدند. این حاجی قربان ایری که هزینه کرده بود، به هر طریقی بود، می خواست این کار را بکند. رقابت همین است. وقتی دید نمی تواند، دست به کار شد. کنار کوچه می ایستاد و به هر دانش آموز یک سکه ی پنج ریالی می داد و می گفت که از فردا به مدرسه ی او بیایند. من هم سکه را گرفتم و از فردای آن روز با دیگر دانش آموزان رفتم به مدرسه ی او. به این ترتیب، حاجی حجو نیز وقتی دید دانش آموزی نمانده، اتاقی که برای این کار اختصاص داده بود، مسکونی کرد و به این ترتیب، دبستان بهرام، نخستین دبستان روستای سیجوال بود که رسماً فعالیت خودش را آغاز کرد. در کلاس سوم ابتدایی، معلمی داشتیم به نام آقای خالقی که از تهران به آنجا می آمد. سیستم آموزشی در آن زمان این گونه بود که معلم حق داشت دانش آموزان را تنبیه بدنی نماید. این عامل باعث ترک تحصیل دانش آموزان می شد. به طور مثال در همان کلاس سوم ابتدایی ، همین آقای خالقی، دانش آموزی به نام آمان دوردی نیک پور را که در کلاس سوم همکلاس من بود، چنان به فلک بست و با چوب به کف پاهایش زد که او از مدرسه فرار کرد و به صحرا گریخت، به طوری که تا سه ـ چهار روز کسی نتوانست او ا پیدا کند.

قوجق: تا چه کلاسی در آن مدرسه تحصیل کردید؟
دکتر توماج: آن مدرسه تا کلاس چهارم را داشت. معلم کلاس چهارم ما آقای خاندوردی بود. هیچ وقت یادم نمی رود. در روزهای آخر سال چهارم ابتدایی بودم که به معلمم گفتم می خواهم برای ادامه ی تحصیل در کلاس پنجم، به بندرترکمن بروم. معلم به جای این که من را تشویق کند، گفت: «وقت خودت را تلف نکن پسر جان. به جای ادامه ی تحصیل، بهتره بروی و در کشاورزی به پدرت کمک کنی. تو می خواهی از این روستا به شهر بندرترکمن بروی و با دانش آموزان زرنگ آنجا رقابت کنی؟ تو در اینجا شاگرد اول هستی، اونجا شاگرد آخر هم نمی شوی! تو چرا می خواهی وقت خودت را تلف کنی؟» من به خاطر علاقه ای که به تحصیل داشتم، آن روزها خیلی گریه کردم. با حرف های معلم، روحیه ام را از دست داده بودم. من برای نخستین بار، حرف معلمم را گوش ندادم و البته جالب اینجاست که کار درستی هم کرده بودم. ناگفته نماند که پدرم نیز راضی نبود که بیش از کلاس چهارم درس بخوانم. چون باید برای ادامه ی تحصیل به بندرترکمن می رفتم. من و دیگر بچه های روستای سیجوال به پدرانمان قول دادیم که بیش از شش کلاس درس نخوانیم. من و شش ـ هفت نفر دیگر از بچه های روستا، با پای پیاده از روستا به بندرترکمن تردد می کردیم و درس می خواندیم. مدارسی که بیشترین دانش آموزان آنجا را ترکمنها تشکیل می دادند، جا نداشتند و من مجبور شدم اسمم را در مدرسه ای به نام دبستان انصاری ثبت نام کنم که دانش آموزانش را غیرترکمن ها تشکیل می دادند. این دبستان هنوز هم کنار راه آهن هست. پدرم هر روز ۵ ریال به من می داد. من ظهر که می شد، با یک ریال لواش می خریدم. در بندرشاه یک ساختمان بزرگ از روسها مانده بود که در زیر آن یک نفر هر کاسه غذای جغور ـ بغور را دو ریال می فروخت. من ناهار را بیشتر مواقع در آنجا می خوردم. به این ترتیب، من کلاس پنجم و ششم ابتدایی را آنجا خواندم و البته برخلاف نظر آقای خاندوردی شاگرد آخر هم نشدیم.

قوجق: به پدرتان قول داده بودید بیش از شش کلاس را نخوانید. چطور شد ادامه ی تحصیل دادید؟
دکتر توماج: پدربزرگم روحانی بود. از آن روحانی های دارای کرامتی که توی مسجد اعتکاف می کنند. او به پدرم گفته بود که دوست دارد نوه اش یعنی من درس طلبگی بخواند و روحانی شود. به همین خاطر پدرم می گفت که حق نداری بیش از کلاس چهارم بخوانی. من با گریه و زاری رضایت پدرم را تا کلاس ششم گرفتم ولی نمی دانستم برای تحصیل در مقطع دبیرستان چه باید بکنم. من به پدرم کمک می کردم تا این که مهر ماه رسید اما جرأت نمی کردم اسمی از تحصیل در دبیرستان به زبان بیاورم. آبان ماه هم رسید و پدرم تصمیم گرفت مرا به بندرترکمن پیش خیاطی ببرد تا برای من لباس طلبه ها را بدوزد. من گریه می کردم و گفتم که دوست دارم ادامه تحصیل بدهم. نتیجه این شد که یک کشیده ی آبدار نوش جان کردم. مادرم به من دلداری می داد و می گفت که اگر روحانی بشوم، در این دنیا آنها را سربلند می کنم و هم در آن دنیا روسفید خواهم بود. خلاصه این که با پدرم سوار مینی بوس شدیم و رفتیم بندرترکمن. برای رفتن پیش خیاط، بایستی از مقابل دبیرستان هدایت که تنها دبیرستان آن شهر بود، می گذشتیم. وقتی به جلوی دبیرستان رسیدیم، من بغض کردم و شروع کردم به گریه کردن. به دبیرستان اشاره می کردم و با گریه می گفتم که دوست دارم در دبیرستان ادامه تحصیل بدهم. پدرم مرا با خودش می کشید. تا این که رسیدیم به قصابی «رجب قصاب». نمی دانم چی اتفاقی افتاد که پدرم ناگهان عوض شد. البته بعدها گفت: «پدربزرگت می گفت که اگر فرزندمان را بفرستیم طلبگی و روحانی بشود، خداوند ما را وارد بهشت خواهد کرد. این که بخواهم با روحانی کردن تو، خودم به بهشت بروم، به نظرم منطقی نیست و برای ورود به بهشت، خودم باید آدم خوبی باشم.»
بالاخره با هم رفتیم داخل دبیرستان. مدیر دبیرستان آقای نجاری بود. یادم می آید که داشت با تلفن تلمبه ای صحبت می کرد. وقتی پدرم گفت که برای ثبت نام من آمده، گفت که سال تحصیلی یک ماهه که شروع شده و با این وضعیت پسرت نمی تواند این یک ماه را جبران کند. پدرم ماجرا را برایش توضیح داد و گفت که دوست داشته پسرش طلبه شود ولی خودش دوست دارد ادامه ی تحصیل بدهد. بالاخره نامم را نوشت و من در همان جا ماندم و پدرم بدون من به روستا برگشت. تا کلاس نهم در آن جا بودم. در کلاس نهم، معلمی به نام پرویز خالصی از سپاه دانش یا سپاه ترویج از تهران به آن جا آمد. ناگفته نماند که پدرم کدخدای روستا بود و افراد دولتی در ورود به روستا، به خانه ی ما می آمدند. یک روز او از من که شاگرد کلاس نهم بودم و سه سال بعد تحصیلات متوسطه ام تمام می شد، در باره ی تصمیمم به ادامه ی تحصیل در دانشگاه سوال کرد. در باره ی دانشگاه پهلوی شیراز گفت و من اصلا نمی دانستم شیراز کجاست. او در باره ی مزایای دانشگاه پهلوی شیراز گفت و من از کلاس نهم دبیرستان، دورنمایی از زندگی و تحصیلات آینده ی خودم را می توانستم تصور کنم و به عشق آن دورنما نیز تحصیل می کردم. به طوری که دروس دبیرستان مثل شیمی ، فیزیک و ریاضی را نه برای امتحانات آن کلاس، که به این امید که شاید آن سوالات در آینده سوالات کنکور دانشگاه پهلوی باشد، می خواندم. دانشگاه پهلوی در آن سالها کنکور سراسری نداشت و آزمون مستقلی داشت. بعد از اخذ دیپلم، من روز و محل آزمون ورودی دانشگاه پهلوی را از روزنامه ها خواندم. محل آزمون در خود تهران بود. تا یادم نرفته، باید بگویم که معلم سپاهی دانش یعنی آقای پرویز خالصی در کلاس نهم که می خواندم ، در همان سال نشانی منزل خودش را در تهران به من داده بود. من به عشق ورود به دانشگاه, سه سال آن نشانی را مثل یک نوشته ی با ارزش نگه داشته بودم. پس از اخذ دیپلم، با اتوبوس رفتم تهران و به همان نشانی مراجعه کردم. آقای پرویز خالصی در خانه نبود و تا آمدنش، من بعد از ناهار در اتاقی نشستم و مطالعه کردم. یادم می آید که هوا خیلی گرم بود و من حتی نمی دانستم که کولر چیه و چطور روشن می کنند. وقتی آقای خالصی آمد، گفت که این روزها منتظر آمدنم بوده است. فردای آن روز سوار اتوبوس دو طبقه شدیم و رفتیم محل آزمون. به من توضیح داد که پس از پایان آزمون، چطور سوار همان اتوبوس ها بشوم و برگردم به خانه. آزمون دادم و بالاخره برگشتم سیجوال. من در کنکور سراسری شرکت نکردم. چون با توصیفاتی که آقای خالصی کرده بود، دوست داشتم فقط در دانشگاه پهلوی پذیرفته بشوم. من در زمان شرکت در آزمون، در پرسشنامه ی مربوطه ، نشانی فروشگاه پارچه فروشی فردی به نام عبدالغفور مختومی در بندرترکمن را نوشته بودم. چون نشانی منزل ما در روستای سیجوال را نمی توانستم بدهم و اگر هم می دادم، شاید نامه اصلاً نمی رسید. یکی از دوستانم به نام عابدی که از همکلاسی های من بود، یک روز به آن فروشگاه می رود و نامه ی دانشگاه پهلوی را که مدتها به اسم من به آنجا رسیده بود، می گیرد و از شوق این که خبر قبولی مرا بدهد، از همان جا تا سیجوال دویده بود. وی الان در بندرترکمن زندگی می کند و دندانپزشک است. خلاصه من قبول شده بودم و مشکل بعدی من این بود که این موضوع را چطوری به پدرم بگویم. آن روز ، روز چیدن هندوانه و خربزه بود. دو برادر بزرگم به همراه پدرم در مزرعه مشغول چیدن خربزه و هندوانه بودند. در پاکت نامه دانشگاه نوشته شده بود که هزار و هشتصد و هفتاد تومان بایستی شهریه بپردازم. رفتم و به برادرانم گفتم که من این مقدار پول را نیاز دارم که بروم و در دانشگاه ادامه ی تحصیل بدهم.

قوجق: شما چند تا برادر دارید؟
دکتر توماج: من دو بردار ناتنی دارم. زن اول پدرم فوت کرده بود و دو برادرم از همان زن اول پدرم هستند. من از زن دوم پدرم هستم. برادرانم به محض فروختن هندوانه و خربزه، دو هزار تومان پول را جور کردند و به من دادند. وقتی به خانه برگشتیم، موضوع را به پدرم گفتیم و با کمی داد و قال، بالاخره رضایت داد که ادامه ی تحصیل بدهم. بلیط اتوبوس که گرفتم، حس خیلی خوبی داشتم. آن شب با رویاهایی که در سر می پروراندم، تا صبح خواب به چشمانم نیامد. تا این که ساعت حدوداً ۵/۵ صبح شد و من شدیداً احساس خواب می کردم و با این که نمی خواستم بخوابم، خوابم برد. وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعت ۵/۸ شده است و برادرم هنوز بیدار نشده و بیدارم نکرده. خیلی ناراحت شدم و تمام آرزوهایم را نقش بر آب دیدم. جیغ و داد زدم. پدرم آمد و موضوع را پرسید. وقتی موضوع را فهمید، گفت حتماً حکمتی بوده که بموقع به اتوبوس نرسی. فردا با اتوبوس بعدی هم می توانی بروی. ظهر رفتیم به باجه ی فروش بلیط تا پس بدهیم و بلیط دیگری بگیریم. بلیط فروش بلیط را گرفت و سوال کرد بلیط مال چه کسی است؟ برادرم به من اشاره کرد. بلیط فروش نگاهی به من انداخت و گفت: بچه جان! خیلی خوش شانس هستی. چون اتوبوسی که بلیط برایش خریده بودی، در جاده هراز از جاده خارج و رفت توی دره و همه ی مسافرین مردند. پدرم درست گفته بود. حکمت خدا بود که زنده بمانم. من از همان زمان به بعد، همیشه توی ذهنم به یاد این خاطره می افتم و می گویم که باید برای رسیدن به یک هدف، تلاش کرد، اما اگر عملی نشد، ناراحت نباید شد.

قوجق: سال ورود به دانشگاه در چه سالی بود و در دانشگاه پهلوی در چه رشته ای تحصیل کردید؟
دکتر توماج: در سال ۱۹۶۹ میلادی (۱۳۴۸) در رشته کشاورزی تحصیل کردم و با توجه به این که پدرم کشاورز بود، خیلی دوست داشتم مهندس کشاورزی بشوم و به زادگاهم برگردم. این بود که در رشته ی حفاظت گیاهان در مقطع لیسانس فارغ التحصیل شدم. چون دانشجوی ممتاز بودم، همان دانشگاه به من بورس ادامه ی تحصیل در مقطع فوق لیسانس را داد. بعد دانشگاه صنعتی آریامهر هم به دانشگاه پهلوی شیراز آمد و از بین هشت نفر، من را هم برای بورسیه در آن دانشگاه انتخاب کردند. یعنی در دو جا من را بورسیه کردند. من وقتی برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی بیوشیمی گیاهی به دانشگاه صنعتی آریامهر در تهران مراجعه کردم، آنها یکی از شرایط را داشتن ملک دانستند که من نداشتم. بعد برگشتم به منطقه و در اداره ی کشاورزی گرگان مشغول فعالیت شدم. در آن جا هر روز کار ما این بود که با یک جیپ برویم مزرعه ی خندان یا همان مزرعه ی اویسی که از نزدیکان شاه بود. به ما گفته بودند، در آنجا بررسی کنید که درصد شته چقدر است. اگر درصد شته بیشتر از ۵ درصد بود، سم سیوین را بزن و اگر کمتر باشد، این سم را نزن و برگرد به اداره و تا فردا بیکار بنشین پشت میز و دوباره فردا همین کار را تکرار کن. همه ی کار ما مهندسین کشاورزی در اداره ، در همین خلاصه شده بود. هر روز باید می رفتیم مزرعه ی مذکور و شته می شمردیم و برمی گشتیم و بیکار می نشستیم و فردا باز هم همین کار دوباره تکرار می شد. من خنده ام گرفته بود از این وضعیت. چون با آن همه زحمت تحصیل در دانشگاه شیراز، حالا شده بودم دشتبان مزرعه ی اویسی و خندان. یک روز که به دنبال شته ها بودم، متوجه ی رنگ سفید پشت برگ پنبه شدم. به این نوع بیماری، بیماری «سپتوریا» می گویند که می تواند تمامی مزارع دیگر را هم آلوده کند. من آن برگ را کندم و رفتم پیش رئیس اداره ی کشاورزی در گرگان. برگ آلوده را نشانش دادم و گفتم که برای بررسی این بیماری، نیاز به یک میکروسکوپ دارم. به من یک میکروسکوپ را نشان داد و با حالت تمسخر گفت: «مگه نمی بینی؟ اون میکروسکوپ نیست پس چیه؟» من گفتم: «اون میکروسکوپ برای دیدن حشرات است. من یک استریو میکروسکوپ می خواهم تا این را روی اسلاید بگذارم و…» به من گفت: «مگه می خواهی میکروب ببینی؟» گفتم: «اتفاقاً بله.» گفت: «آقاجان. شماها که تازه فارغ التحصیل شده اید، می آئید اینجا و ما را اذیت می کنید. بهتره این علم و دانشی که داری، بگذاری توی جیب و از این جا بروی.» من متوجه شدم که آنجا جای من نیست. رفتم و استعفا دادم. بعد رفتم به روستا. به پدرم گفتم که استعفا داده ام و قصد دارم برگردم شیراز و با استفاده از بورسیه ای که به من داده، فوق لیسانس بخوانم. به این ترتیب، با کسب رضایت پدر، دوباره رفتم به شیراز و در رشته ی پاتولوژی تحصیلات تکمیلی را شروع کردم. در همان زمان، چون دانشجوی ممتازی بودم، دانشگاه پهلوی شیراز به من بورس تحصیل در آمریکا را داد که بروم و با درجه ی PHD برگردم به آن دانشگاه و عضو هیأت علمی بشوم. شرط این اعزام نیز گذاشتن سند مالکیت بود که من نداشتم. تا این که دایی من یعنی حاج محمد ایری سند مالکیت را گرو گذاشت و به این ترتیب من به آمریکا اعزام شدم.

قوجق: در کدام دانشگاه آمریکا تحصیل کردید؟
دکتر توماج: در سال ۱۹۷۶ از دو دانشگاه در ایران برای ادامه تحصیل در خارج از کشور برنده بورسیه شدم و بدین ترتیب در سپتامبر سال ۱۹۷۶ به آمریکا رفتم..ابتدا از دانشگاه دیویس کالیفرنیا فوق لیسانس خودم را در رشته ی فیزیولوژی گیاهی گرفتم. دانشگاه پهلوی شیراز از من خواست که دوره ی دکترا را در یک دانشگاه دیگر بگذرانم. به این ترتیب من رفتم دانشگاه «اورگان ایستیت یونیورسیتی» که در شهر اورگان واقع در شمال کالیفرنیا قرار دارد و در آنجا در مقطع دکترای رشته ی «بیوشیمی میوه» تحصیل کردم. من علاقه ی شدیدی به رشته ی بیوشیمی داشتم. در سال ۱۹۸۴ از همان جا درجه ی PHD را گرفتم. از سال ۱۹۸۴ تا سال ۱۹۹۸ عضو هیئت علمی گروه بیوشیمی و بیوفیزیک دانشگاه ایالتی اورگان بودم و در طی این مدت ، حین فعالیت علمی در دانشگاه ایالتی اورگان ، در مورد ساختارهای پروتئینی، کشت سلولهای آزمایشگاهی پستاندارن و تحقیق در مورد فعالیت آنزیم تلومراز در گونه های پستاندار و غیر پستاندار و آزمایش آنها مشغول تحقیقات بودم. بعد، همان دانشگاه «اورگان ایستیت یونیورسیتی» در خصوص بیوشیمی پروتئین های انسانی به من پروژه ای داد. من در این زمینه ۱۱ الی ۱۲ سال یعنی تا سال ۱۹۹۶ پژوهش کردم و مقالات علمی زیادی در این زمینه در مجلات معتبر علمی به چاپ رساندم. از سال ۱۹۹۶ تا به امروز در «بیولوژی سلولی» فعالیت می کنم.

قوجق: ارتباط این رشته با سلول های بنیادی در چیست؟
دکتر توماج: سلول های بنیادی هم یکی از زیرمجموعه های همین رشته است.

قوجق: در حال حاضر به چه کاری اشتغال دارید؟
دکتر توماج: از سال ۱۹۹۸ کار من بر روی سلولهای بنیادی بوده است و قبل از این تاریخ بر روی ساختار پروتئین حیوانی کار می کردم. به عبارتی ، کار من روی سلولها نبود بلکه روی مولکولها بود. می توانم بگویم که اکنون من روی فیزیولوژی و بیولوژی سلولی کار می کنم. من در یک کمپانی خصوصی در آمریکا به نام GlobalStem کار می کنم.

قوجق: چه سمتی در آن کمپانی دارید؟
دکتر توماج: من Senior Scientist یعنی «محقق علمی ارشد» آن کمپانی هستم.

قوجق: لطفاً در باره ی فعالیت های این کمپانی توصیح بیشتری برای مخاطبین بدهید.
دکتر توماج: کار این کمپانی که دو سال از تأسیس آن می گذرد، ساخت تکنولوژی سلولهای بنیادی و فروش آن به سایر کشورهاست. محیطی که آن سلوها را رشد می دهیم، «میدیا» نام دارد. محققین انستیتوهای تحقیقاتی با تماس با این کمپانی، با آخرین دستاوردهای این کمپانی در خصوص تکنولوژی و تکنیک رشد سلولهای بنیادی آشنا می شوند و سفارش خرید آن تکنولوژی را می دهند. البته پیش از تأسیس این کمپانی، من در یک انستیتوی تحقیقاتی بزرگی به نام «آمریکن تایپ کالچر کالکشن» (ATCC) کار می کردم. این انستیتو دستیبیوتر سلولهای بنیادی در تمام دنیاست. ما در آن انستیتو بخشی به نام بخش «استم سل سنتر» (مرکز سلولهای بنیادی) را تأسیس کرده بودیم. بعد من به اتفاق برخی از محققین بزرگ، از آن انستیتو منشعب شدیم و کمپانی خصوصی GlobalStem را تأسیس کردیم. کار کنونی من پژوهش و تحقیق بر روی تکنولوژی رشد سلول های بنیادی بویژه سلولهای بنیادی جنینی است. این نوع سلولها سلولهایی هستند که می توانند به سلولهایی تبدیل شوند که در تمام بدن انسانها وجود دارد و از این نظر پتانسیل زیادی دارد و می توان در تمامی بیماری ها از آن استفاده نمود. به طور مثال در بیماری که پانکراس خوبی ندارد و نمی تواند انسولین درست نماید، با این سلولها می توان جایگزین و ترمیم نمود. این نوع کارها روی حیوانات به تعداد زیادی انجام شده و در کشورهای مختلفی نیز حتی بر روی انسانها نیز پیاده شده، اما در کشور آمریکا جلوی این موضوع را گرفته اند به این خاطر که می گویند اطمینان بر تکنولوژی ها بایستی به صددرصد برسد. در هر صورت، کار اصلی من در آمریکا در حال حاضر، سلولهای بنیادی است. پروژه دیگری که در دست دارم و علاقه ی زیادی هم به آن دارم، «کانسر استم سل» است. کانسر همان سرطان است. اکنون ۵ الی ۶ سال است که ثابت شده منشاء و منبع بیماری سرطان ، سلولهای بنیادی است. وقتی که سلولهای بنیادی غیرطبیعی می شوند، همانها باعث ایجاد تومور و غده می شوند. به همین خاطر وقتی غده ای را تیموتراپی می کنند، آن غده کوچک می شود، اما بعد از مدتی دوباره به همان شکل پیشین برمی گردد. به خاطر این که آن دسته از سلولهای بنیادی موجود در داخل این غده ـ که تعدادشان نیم درصد کل غده هم نیست ـ اگر از بین نرود، آن غده دوباره به شکل قبلی خود بازمی گردد. درست مثل این می ماند که کسی چمن باغچه ی خودش را بزند و انتظار این را هم داشته باشد که بزرگ نشود. من روی این موضوع کارهای زیادی انجام دادم و هم اکنون تلاش می کنم که بودجه ی فدرال را بگیرم تا بیشترین وقت خودم را صرف این موضوع تحقیق نمایم. اما فعلاً تا این بودجه را بگیرم، کارها کند پیش می رود.

قوجق: شما تکنولوژی سلولهای بنیادی را می فروشید و یا خود فراورده را؟
دکتر توماج: همه ی آنچه که مربوط به سلولهای بنیادی باشد، می فروشیم. کالچر میدیا که به شکل مایع هست و موادی که بایستی به داخل آن مایع ریخته شود و حتی سلولهایی وجود دارد که باعث رشد سلولهای بنیادی می شود، همه را می فروشیم.

قوجق: بزرگترین خریداران شما کدام کشورها هستند؟
دکتر توماج: بزرگترین خریداران ما در خود آمریکا هستند. پخش کننده ی فراورده های ما در سنگاپور، لندن و چند کشور دیگر فعال هستند.

قوجق: شما با نهادهای تحقیقاتی داخل کشور هم ارتباط علمی دارید؟
دکتر توماج: بله. من در سمیناری در انستیتوی پاستور نیز شرکت کرده و سخنرانی کرده ام. آنها روی آنزیمی که در سرطان اهمیت زیادی داشت، کار می کردند و آنها از من دعوت کردند که بیایم و آنجا سخنرانی کنم. در سال ۱۹۹۹ در دانشگاه اصفهان نیز یک نیمسال تدریس داشتم. درسی که سه ماه طول می کشید من در عرض ۲۵ روز بصورت فشرده تدریس نمودم. پس از آن سالها، با این دانشجویان از طریق ایمیل ، ارتباط داشتم و برای آنها مقالات علمی می فرستادم.

قوجق: آقای دکتر. شما که در آمریکا هستید و با سطح علمی آنجا آشنا هستید ، سطح علمی محققین و نهادهای علمی ایران را در سطح جهان چگونه می بینید؟
دکتر توماج: این ارزیابی و اظهار نظر بستگی به زمینه ی علمی مورد نظر شما دارد. در زمینه ی سلولهای بنیادی باید بگویم ایجاد کردن خود سلولهای بنیادی که از سوی محققین و دانشمندان ایرانی در ایران صورت گرفته، بسیار حائز اهمیت است. این نشان می دهد که ایرانیان دارای تکنولوژی هایی هستند که توانسته اند به ایجاد سلولهای بنیادی برسند. من وقتی نتیجه تحقیقات آنها را مطالعه می کنم، می توانم این گونه نتیجه بگیرم که سطح تکنولوژی های مورد استفاده ی آنها از تمام دیگر کشورهای جهان بالاست و در سطح ما در آمریکاست و من نمی دانم ؛ شاید بالاتر از ما هم باشد. اما در برخی دیگر از زمینه ها، تکنولوژی مورد استفاده در سطح پائین تری قرار دارد. سردبیر مجله معتبر علمی جهان برخی از مقالات واصله از محققین ایرانی را جهت اعلام نظر از طریق ایمیل به من ارجاع می دهند و از این نظر است که می گویم با مطالعه ی آنها ، پی به این موضوع می برم. این سطح مربوط به نوع تکنولوژی ها در نوسان است. گاهی خوب و گاهی هم پائین است. البته من حداکثر تلاش و کمک خودم را جهت تصحیح احتمالی آنها و نهایتاً اعلام نظر مثبت برای چاپ این گونه مقالات انجام می دهم.

قوجق: آیا مردم عادی آمریکا از سطح بالای علمی ایران مطلع هستند؟
دکتر توماج: به آن شکل مطلوب، خیر. نمی دانند. اما مردم آمریکا می دانند که ایران در مقایسه با بسیاری از کشورهای منطقه و آسیای مرکزی کشوری پیشرفته و مترقی است.

قوجق: چطور شد که برای شرکت در نشست اتحادیه ی اجتماعی ترکمن های جهان به ترکمنستان آمدید؟
دکتر توماج: من چون ترکمن هستم، از سوی همین اتحادیه دعوت شدم. هر سال قبل از برگزاری این نشست، سفارتخانه های ترکمنستان در کشورهای مختلف با بررسی هایی که انجام می دهند، چهره های شاخص از ترکمنهای مقیم آن کشور را انتخاب کرده و برای شرکت در این نشست دعوت می کنند.

قوجق: شما در باره ی تولد، کودکی، نوجوانی و جوانی خودتان و تحصیلاتی که انجام دادید، صحبت های خوب و سراسر پند و اندرزی را بیان فرمودید. می خواهم نام والدین شما را بدانم. می خواهم بدانم نام نزدیکترین کسانی که به تو افتخار می کنند، چه کسانی هستند؟
دکتر توماج: اسم پدرم «آق اویلی توماج» و مادرم «صنم» است.

قوجق: می دانید که جمعیت ترکمن های مقیم آمریکا چه تعداد هستند؟
دکتر توماج: قبل از استقلال ترکمنستان، بیشترین ترکمن های مقیم آمریکا را ترکمن های ایران تشکیل می دادند که تعدادشان نیز حتی کمتر از انگشتان دست بود. البته در کالیفرنیا شاید بیش تر از این تعداد باشد که من اطلاعی از آنها ندارم. من آن سالها در غرب آمریکا یعنی در «اورگان» سکونت داشتم اما اکنون ده سال است که در حوالی واشنگتن زندگی می کنم. در این ده سال اخیر، تعداد ترکمن ها به مراتب بیشتر از آن سالها شده و دلیل آن، آمدن تعداد زیادی از ترکمن های ترکمنستان به آنجاست. تعداد دانشجویان ترکمنستان در دانشگاه شیکاگو و دیگر دانشگاه ها زیاد است. به دلیل رشته ی تخصصی و فعالیت علمی که دارم، من ارتباط چندانی با دیگر ترکمن های آنجا که شغل های دیگر دارند، ندارم.

قوجق: اگر درست فهمیده باشم، با این توضیحات ، یک تشکل و یا اجتماعاتی و یا به تعبیری نشست هایی بین این ترکمنهای مقیم آمریکا وجود ندارد؟
دکتر توماج: نه. وجود ندارد.

قوجق: شما چند فرزند دارید؟
دکتر توماج: من سه پسر دارم. کورش ۳۰ ساله، آرش ۲۷ ساله و تایماز ۸ ساله است. نام خانمم زلیخا ایری متولد روستای «پنج پیکر» است.

قوجق: آقای دکتر. آنچه شما در باره ی محرومیت های روستای سیجوال و سختی هایی که برای تحصیل در مقاطع مختلف کشیدید، برای من قابل درک است. شما با علاقه و پشتکاری که داشته اید، بر تمامی آن مشکلات فائق آمدید. اکنون این وضعیت به این شدت در روستاهای ترکمن نشین وجود ندارد و غالب روستاهای منطقه از امکانات نسبی برخوردار هستند. مضافاً این که نگرش والدین و خانواده های ترکمن نسبت به آموختن دانش به شیوه ی جدید عوض شده. وجود تعداد زیادی از متخصصین ترکمن در عرصه های مختلف علوم در همین منطقه، موید همین موضوع است. وقتی به حرف های شما گوش می دادم و شما را در آن وضعیت با وضعیت نوجوانان و جوانان عصر حاضر مقایسه می کنم، به تفاوت فاحشی می رسم. به نظر می رسد برای موفقیت در هر کاری، انگیزه ای نیرومند و پشتکاری قوی می خواهد. دوست دارم در آخر صحبت، اگر حرفی برای جوانان و مخاطبین این نشریه دارید، بفرمائید.
دکتر توماج: من در خلال صحبت هایم ، نکاتی را گفتم. اما این را می خواهم اضافه کنم که تلاش برای رسیدن به موفقیت، لذتبخش است. وقتی حس کنی که می توانی برای همنوعان خود مفید باشی، این لذت به رضایت قلبی تبدیل می شود. به نظرم، هر کس در حد توان، استعداد و علاقه ی خود باید برای خدمت به همنوع خود تلاش کند و در این راه از سختی ها نهراسد.

قوجق: ضمن تشکر از شما، برای شما سلامتی پایدار و در زندگی، سعادت و بهروزی و در حیطه ی دانش توفیق روزافزون آرزو می کنم.
دکتر توماج: سلامت باشید. من هم برای شما و دست اندرکاران فصلنامه و همه ی مردم منطقه، آرزوی سربلندی می کنم.

گفتگو کننده: یوسف قوجق

منبع: ایلیار

اشتراک گذاری :
اشتراک گذاری :

در تلگرام

کانال ما را دنبال کنید

در اینستاگرام

صفحه ما را دنبال کنید

مطالب مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما چیست ؟

* پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد، منتشر نخواهد شد.
* پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد، منتشر نخواهد شد.
* انعکاس نظر مخاطبین، به منزله تایید آنها از سوی ترکمن نیوز نیست و صرفاً به منظور احترام به نظر کاربران صورت می گیرد.

*

*
*

بالا
ترکمن نیوز