b_300_300_16777215_00_images_Magalat_Naz-M-Paghe_paghka.jpgتورکمن نیوز: از تو آي‌بولك عزيز عذر مي‌خواهم، عذر مي‌خواهم كه اين بار هم مرده پرست شديم و تو نفرت داري از همه اين مردمان شرقي‌ مرده پرست. تو كه در زير بغضت تنها چيزي كه گفتي اين بود كه همه وقتي زنده‌اي فراموشت مي‌كنند و تا نيستي به ياد تو مي‌افتند.

آري حق با توست. اما واقعاً بدان من و امثال ما حقيرتر از آن بوديم كه بشناسيم نازمحمد پقه را. و امروز چقدر سنگين است برايم نوشتن.
الان كه اين نوشته ها را تنظيم مي‌كنم تا هديه كنم به وجود شما، دوست دارم پدرتان بخوابم آيد تا كمي‌تسكين يابم.
اين سخت‌ترين نوشته‌هايم بود. نوشته‌هايي كه ترسم از آن است حرمت قلم كمتر از حرمت وجودي ناز محمد پقه شود.
به راستي اين بار ما مرده پرستي نكرديم. بضاعتمان اندك بود و توانايمان محدود.
گروه تاتر ملانفس جمهوري تركمنستان براي اجراي يك نمايش به عنوان گروه مهمان در جشنواره تاتر استاني استان گلستان شركت كرده بود. مترجمي و همراهي گروه با او بود وآشنايي ما نيز از همانجا آغاز شد.
ساعت‌هاي فراغت كاري مي‌نشستيم و صحبت مي‌كرديم. وقتي «سوئيجينگ‌بولسانگي» را به من هديه داد، برايم نوشته بود: «دوست گرانقدرم» و اين برايم افتخار بود. كتابي كه«مهرداداسكويي» وقار، سنگيني، انديشه، ذوق و همه چيز نازمحمد را با عكس روي جلد يك جا به تو القا مي‌كرد.
وقتي دادگاهي مي‌شد، درد دل‌هايي مي‌كرد كه: چون گذشت من نيز مي‌گذرم.
و سر دبيري گلستان ايران مرا مجاب كرد كه به محل كارش بروم. به گرمي پذيرايم شد.
... و اين رابطه‌ي هر چند كوتاه، وظيفه‌اي سنگين به دوشم مي‌گذارد كه حداقل اين اداي وظيفه، چاپ اين دو
صفحه مطلب است. براي نازمحمد پقه كه نتواستم بشناسمش.
احمدقليش‌لي

آن زمان حبيب‌ا... قليش‌لي مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي بود. مي‌دانيم پقه او را دوست داشته و احترام مي‌كرده، بايد حرفهاي او را نيز بشنويم.
مردي كه امروز در كنار بازنشستگي، فكر مي‌كند همه او را فراموش كرده‌اند و واي بر آناني كه روزگاري او را...
كجاييد ياران نامهربان...
او دعوت ما را مي‌پذيرد. خود به هفته‌نامه مي‌آيد و...
• حبيب‌ا... قليش‌لي؛
مديركل اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامي و شاعر
ناز محمد اول انسان، بعد يك شاعر
«شناخت من از مرحوم نازمحمد پقه قبل از آن بود كه نازمحمد مرا بشناسد. در عالم شعر همه به دنبال رفيق تازه‌اند، همديگر را مي‌شناسند تا بيابند. با تازگي‌هاي شعر نازمحمد پقه رفيق شدم، بعد با خود او.
كار شاعران تركمن را دنبال مي‌كردم كه به اسم او رسيدم. تازگي‌ خاصي در كارهايش هست. وقتي نگاه كردم ديدم ديگر خورشيد در نيزاري لبخند مي‌زند مثل آنكه، قوم من به من، چهره شاد نشان دهد.
Naz-M-Paghe0001.jpgاين شعر برايم خيلي قشنگ بود و همين‌جا پيوند من با شعرش را ايجاد كرد و من با خود ناز محمد رفيق شدم.
در واقع خالق و سازنده اين شعر خود نازمحمد پقه ‌است و من نوعي علاقه ويژه به او پيدا كرده و در صدد برآمدم تا پيدايش كنم. نازمحمد پقه از نظر روانشناسي شعري ويژگي‌هايي مثل همه‌ي شاعران عالم به‌ ويژه شاعران فارسي زبان و قومي تركمن دارد. ويژگي‌هاي قومي كه در پقه هست، جداكننده او از شعر فارسي نيست. او در بين شاعران قومي موفق‌ترين شاعر است.
اگر بخواهيم زبان مشتركي بين همه‌ي قومها و زبانهاي مختلف بيابيم آن زبان شعر است و او اساس كار را بر
شعر گذاشت.
نازمحمد در واقع اول انسان بود، بعد شاعر. اين تفاوت دارد. ممكن است آدم اول شاعر شود ولي تا رسيدن به انسانيت راه درازي در پيش داشته باشد و در نيمه راه ممكن است كمتر به كمال برسد. ولي نازمحمد به پارامترهايي رسيده بود كه اول انسان بود. به همين دليل او يكي از بلند آوازه‌ترين شاعران خطه تركمن صحرا و گلستان و حوزه زبان شعر ما در روزگار زمان ما است.
من شخصيت نازمحمد را بيشتر از شعرش دوست دارم. به اين دليل كه اين شعر با اين شكوهمندي زاده شخصيتي چنين ارزشمند است.
او از زبان دختر تركمن كه به قبيله‌ي دور شوهر مي‌كند مي‌گويد:
اگر سنگي را به چاهي بياندازي گم مي‌شود مادر جان
دختر به قبيله‌ي دور مي‌دهي فراموش مي‌شود مادر جان
پقه از اين نوع تازگي‌ها در شعرش زياد دارد. كشف دروني‌هاي شعر تركمن يكي ديگر از ويژگي‌هاي مرحوم نازمحمد پقه است. نازمحمد در دل من، در روح و شعر و ذهن من، شاعر زنده و جاوداني‌ است.»
• گفته مي‌شد اگر براي درمان به خارج اعزام مي‌شد راه معالجه وجود داشت، چرا اقدامي صورت نگرفت؟
ما وقتي به اين نتيجه رسيديم كه از نظر درماني دير شده بود. ما با وزارت خانه هماهنگ كرده بوديم. جناب مسجد جامعي آن زمان قول كمك داده ‌بودند به اين شرط كه ما كبد را پيدا كنيم. مشكل پيدا كردن كبد بود. وقتي هم كه تلاش براي پيدا كردن كبد هم انجام گرفت و با پزشك متخصص ايشان مشورت شد، گفت: ايشان از نظر جسمي در چنان ضعفي قرار گرفته كه متاسفانه عمل ديگر فايده‌اي ندارد.
تلاش شد اما خيلي دير شده بود. اگر يك سال قبل پزشكي به من گفته بود اين كبد از كار مي‌افتد، قطعاً تلاش گسترده‌تري مي‌كرديم. هرچه هست مشيت الهي اين بود.
ما و جمعي از دوستان كه از گرگان در مراسم تشيع و تدفين او حضور داشتيم بر سر مزار او با هم، هم آوايي كرديم.
انگشتانمان را بر خاك مرحوم پقه فرو كرديم و خوانديم:
از آن به دير مغان عزيزي‌ دارد
كه آتش كه نميرد هميشه در دل ماست»
هركس از ديد خود به او نگاه كرد. يكي روزنامه‌نگار، يكي شاعر، يكي همنشين شب‌هاي تنهاي‌اش...
و وجه مشترك همه‌ي حرف‌ها، انسان بودن اوست. انساني كه انسانيت را برايمان گذاشت.
•••
• رحمت‌اله‌رجايي، روزنامه‌نگار و همكار مرحوم پقه
Naz-M-Paghe0002.jpg

گلستانم آغلا
او اولين كسي است كه به سراغش رفته‌ايم. حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد، از خاطرات كار تا....
و برايمان مي‌گويد:
«آقاي پقه جزو اولين كساني بود كه فعاليت مطبوعاتي را در استان آغاز نمود. او با خبرگزاري‌ها و نشريات متعدد كار مي‌كرد. وقتي گلستان ايران آغاز به كار كرد، او جزو اولين‌هايي بود كه به اين جمع پيوست. هفته‌نامه گلستان ايران نسبت به مسايل تركمن‌ها حساسيت و توجه خاص داشت و همين امر براي جذب و همكاري او كافي بود. مدتي كه از همكاري ايشان گذشت، آقاي آصف و همسرشان كه در تهران ساكن بودند، نشريه را به آقاي پقه به عنوان سردبير سپردند و عملاً او همه كاره شد.
همان هنگام بود كه من توانايي‌هاي فوق‌العاده‌ي ايشان را به خصوص در حوزه ادبيات تركمن ديدم. او در
نگارش گزارش‌ها و مقالات توانايي بسياري داشت و همواره تيترهاي جذابي انتخاب مي‌كرد. همواره مطالب خوبي در صفحه تركمن داشت. يكي از كارهاي خوبي كه ايشان انجام مي‌داد، ترجمه كتاب روح‌نامه‌، سفرنامه مرادنيازف بود كه در تركمنستان به چاپ رسيده بود.
پقه سفري هم به تركمنستان داشت و خاطرات آن را در غالب سفرنامه در گلستان ايران مي‌نوشت. كتاب شعري هم از او به يادگار دارم كه شعرهاي بسيار زيبايي دارد. قرار بود كنفرانسي در پاكستان برگزار شود و تركمن‌هاي جهان آنجا شعرخواني داشته باشند، او هم از جمله افراد دعوت شده بود كه متاسفانه اجل مجالي نداد.
ما از مدت‌ها قبل مي‌دانستيم كه ايشان هپاتيت دارد كه درمانش خيلي مشكل است. در انجمن هپاتيت عضو و در نوبت، منتظر پيوند كبد بود. شايد اگر خارج از كشور مي‌رفت، موقعيت بهتري پيدا مي‌كرد. متاسفانه در دوران سردبيري‌اش در گلستان ايران بيماري ايشان اوج گرفت. به خوبي به ياد دارم، هر دفعه كه نشريه مي‌آمدم، قرص‌هاي زيادي كه روي ميزش بود مي‌ديدم. تمام اين صحنه‌ها را شاهد بوديم تا زماني كه بيماري آنقدر شديد شد كه من به او پيشنهاد كردم، كمتر به نشريه بيايد و بيشتر استراحت كند. ايشان ديگر در چندين شماره آخر اصلاً نمي‌توانست بيايد.
بعد از مدتي هم به طور كامل بستري شد، تا اين كه او را به خانه آوردند. مدتي در خانه بود كه دوباره... دوباره همه چيز شروع شد، اصلاً تمامي نداشت.
بيمارستان 5آذر و در نهايت...
به ياد دارم، آن زمان مطلبي تحت عنوان ماه در آب خواهد خنديد اگر... نوشتم. اسم دختران او آي‌سودا و آي‌بولك به معني ماه در آب و پاره‌ي ماه است.
وقتي به همراه جمعي از دوستان براي ديدارش به منزل او رفتيم، دختر ايشان كوچك بود و كنارش نشسته بود. در چشمان او غم يتيمي را حس مي‌كردم، حس مي‌كردم روزي اين دختر يتيمي را تحمل خواهد كرد و همانجا اين مطلب را نوشتم. فكر مي‌كنم يكي از بهترين مطالبي بود كه با احساس تمام نوشته بودم.»
«مي‌رفتم كه سبز بمانم، در پيش گام‌هايم برگ زردي به زمين افتاد.» (مرحوم پقه)
Naz-M-Paghe0004.jpg
او به ياد روزهايي كه در كنار پقه بود، افتاد. روزهايي كه تكه‌تكه كلمات تركمني را به هم وصل مي‌كرد تا با او خوش و بش كند و ياد لحظه‌اي كه تحت تاثير بستر بيماري‌اش براي او و از او نوشته بود.
شايد بخواهد سكوت را مهمان دلش كند و در عمق خاطراتش روزهاي كهنه را جلا دهد، اما برايمان خواهد گفت:
«تلخ‌ترين خاطرات در دوران كار مطبوعاتي‌ام 19 شهريور بود. روز بسيار تلخي بود. صبح19 شهريور به نمايشگاهي در روستاي باغ‌گلبن رفته بودم. ساعت حدود 12 بود. وقتي به نشريه برگشتم...
وحسرت ديدارش برايم ابدي شد.
شب قبل از آن، به بيمارستان رفته ‌بودم، با من خداحافظي كرد. نمي‌توانست صحبت كند. دستش‌را در دست گرفتم. انگار وداع آخرش بود.
روز بعد همين كه به دفتر رسيدم بچه‌ها خبر فوت او را دادند، همانجا با جمعي از دوستان به روستاي ايشان رفتيم، متاسفانه به مراسم تشييع نرسيديم، بر سر مزار ايشان رفتيم و فاتحه‌اي خوانديم. همانجا به دوستان پيشنهاد تهيه ويژه‌نامه‌اي دادم. دوستان تركمن به دليل تأثري كه داشتند، نپذيرفتند. اما من مصمم به اين كار بودم. ساعت 4 عصر بود كه فكسي از فروزان همه چيز را به هم ريخت.
نفرين به اين روز...گلستان ايران به حكم قاضي مرتضوي توقيف شد. گويي كاغذهاي مانده‌ي نشريه هم بي‌ او رمقي نداشتند. ديگر امكان تهيه ويژه‌نامه در گلستان‌ايران نبود، اما بايد به هر قيمتي بود من اين كار را مي‌كردم. با تعدادي از مديرمسئولان نشريات صحبت كردم. برخي قبول نكردند و برخي هم شرط‌هايي براي خود داشتند. سرانجام همزيستي پذيرفت. آنها لگوي خود را به ما دادند و ما بقيه كارها را خودمان انجام داديم. چند روز بعد چهار صفحه آماده بود.


گلستانم آغلا
تيتري كه فكر مي‌كنم جاودانه بماند. هفته‌نامه گلستان ايران توقيف شد و سردبيري كه او هم رفته بود. آقاي پقه در مجموع شخصيت فرهنگي برجسته‌اي داشت. با خبرگزاري همكاري داشت، با ما همكاري مي‌كرد و خيلي هم به مسايل قومي خودش حساس بود و ما اين حساسيت را در جاهاي مختلف عيان مي‌ديديم. به نظر من از دست رفتن ايشان خلع بزرگي براي جامعه مطبوعاتي استانمان است.
متاسفانه زماني كه ايشان زنده بود تلاش‌هاي لازم از جانب افرادي كه بايد توجه مي‌كردند، صورت نگرفت. به نظر من كساني كه در مسائل فرهنگي تركمن‌ها حساس هستند و تلاش‌هايي مي‌كنند، اشعار وي را كه در اختيار خانواده‌ ايشان است جمع‌آوري، ترجمه و چاپ كنند. بايد ياد اين چهره‌ي خوب فرهنگي را گرامي بداريم كه در جواني قرباني يك بيماري تلخ شد و ما از وجودش محروم شديم. براي من كار در گلستان ايران همواره خاطرات شيريني به همراه داشته و پقه از جمله كساني است كه برگردن من حق دارد.»
چه حس مشتركي بين شما و مرحوم پقه وجود داشت كه كار كردن در كنار او را برايتان لذت‌بخش مي‌كرد؟
دغدغه‌هاي فرهنگي. ايشان دغدغه‌هاي فرهنگي خاص خود را داشت، من هم همينطور. ديد من نسبت به تركمن‌ها اين است كه آنها واقعيت وجودي اين استان هستند و ما نمي‌توانيم مسايل استانمان را بدون در نظر گرفتن تركمن‌ها بررسي كنيم. آقاي پقه جزو افرادي بود كه به اين مسايل حساسيت داشت و نگاه واقع‌بينانه‌اي به رويدادها داشت.
بازرترين خصوصيت او چه بود؟
هر چه مي‌گفتيم قبول مي‌كرد و هر انتقادي را مي‌پذيرفت. نقطه نظرات ما را با اين كه تجربه‌ي كار مطبوعاتي‌اش بسيار بيشتر از ما بود، گوش مي‌داد و قبول مي‌كرد. اصلاً چيزي نبود كه بگوييم و پذيرا نباشد.
در يك مقطع آقاي پقه در گلشن‌مهر هم فعاليت كرد، در اين مورد توضيح دهيد؟
آقاي پقه با خيلي از نشريات ديگر همكاري كرد. بعد از اينكه در گلستان ايران سبك ويژه‌اي را به وجود آورد و سعي كرد مسايل تركمن‌ها را به طور وسيع مطرح كند. نشريات ديگر هم اين تاثير را پذيرفتند. خب آقاي پقه هم يك نيروي علاقه‌مند بود. بعد هم با وقفه‌اي كه در انتشار گلستان ايران ايجاد شد، ايشان در گلشن‌مهر مشغول به كار شد.
بزرگترين دغدغه‌ي زندگي كه هميشه براي آن تلاش مي‌كرد?
پقه يك تركمن روشنفكر بود، خب مسايل قومي خودش و مسايل اجتماعي جامعه‌اش دغدغه‌ي او بود. علاقه‌ي خاصي هم به حوزه ادبي داشت.

رجايي ما را به اتاقش مي‌برد. اتاقي كه لبريز از روزهاي با او بودن است. بريده‌هاي روزنامه‌هايي كه براي او نوشته‌اند، عكس‌ها و تصاويري كه از او به يادگارند، دست نوشته‌هاي چاپ شده‌ي پقه، برايمان با آه و حسرت ياد او را زنده مي‌كردند.
و ويژه‌نامه‌اي كه اي‌كاش هرگز چاپ نمي‌شد.
بايد با دوستان زيادي صحبت كنيم. براي ما كه او را نديده‌ايم، نوشتن از او كه وجودش همه را مسخ كرده بوده، كاري است بس دشوار كه قطعاً در توانايي ما نخواهد بود. خاطرات روزگاري كه بود و حال حسرت نبودنش همواره بر دوش‌هايمان و بر بازوان قلم‌هايمان تكيه خواهد كرد.
مديرمسئول گلستان ايران شايد بهترين كسي باشد كه بتواند از او بگويد. با منزلش تماس مي‌گيريم همسرش كه روزگاري در گلستان ايران دوشادوش او و هكارانش بوده با ما همكلام مي‌شود. در غياب فروزان‌آصف، او اشتياقي را كه در وجودمان براي دانستن از پقه رخنه كرده در صدايمان حس مي‌كند.
•••
• الهه‌موسوي، روزنامه‌نگار:

Naz-M-Paghe0003.jpgانساني كه هرگز دروغ نمي‌گفت
او مشتاق‌تر از ماست. گويي بغضي در گلو دارد كه در پس سال‌هاي هجرتش، بايد برايمان بشكند؛
«سال77 كه ما كار را شروع كرديم، تقريباً يكماه كار كرده بوديم، ولي هنوز شماره‌اي منتشر نشده بود. آن زمان افراد زيادي مي‌آمدند و مي‌رفتند. براي من اولين روز برخورد با ايشان بسيار جالب است، برخوردي كه بسيار اثرگذار بود.
هيچ‌گونه شناخت قبلي و آشنايي با ايشان نداشتم، ولي او آدم بسيار كم ادعايي بود. واقعاً كم‌ادعايي و فروتني از نقاط برجسته‌ي شخصيتش بود كه امروزه حتي در بين نخبگان به چشم نمي‌خورد.»
و من حداقل مي‌دانم او از امروز چه مي‌گويد، از كالاي گرانبهايي كه امروز فراموش شده.
«ايشان خيلي فروتن و مهربان آمدند، بدون ادعا، بدون آنكه بخواهند سرو صدا و هياهويي داشته باشند. ما اوايل از بيماري ايشان اطلاعي نداشتيم. در واقع چند سالي از بيماري ايشان مي‌گذشت و از مشكلات بسيار رنج مي‌برد. برايم جالب بود كه اين مشكلات اصلاً در كارشان تاثير نداشت و بسيارجدي كار مي‌كردند.
او درك بسيار درستي از مقوله رسانه، مطبوعات و بالاخص مطبوعات محلي داشت. بعداً فهميدم با نشريات تهراني نيز كار مي‌كرده است. ويژگي بازر و مهم آقاي پقه اين بود كه در عين بي‌ادعايي واقعاً مي‌دانست چه كاري مي‌خواهد بكند. بسيار با انگيزه بود، براي كار و مردم به خصوص براي قوم خودش بي‌وقفه تلاش مي‌كرد. احاطه‌ي كاملي برادبيات تركمن داشت. بايد از ايشان به عنوان يك انسان و يك روزنامه‌نگار واقعي نام برد، متاسفانه چيزي كه الان شايد خيلي كم بتوان در مورد كسي گفت.»
حادثه يا رويدادي كه مرحوم پقه بسيار تحت تاثير قرار داد چه بود؟
آقاي پقه به دليل شرايط بيماري جسمي و كارهاي مختلفي كه انجام مي‌داد، خيلي در دفتر نشريه حضور فيزيكي نداشت. ايشان روحيات خاصي داشت. علي‌رغم مشكلات و گرفتاري‌هاي زندگي شخصي، مشكلات اقتصادي نشريه خيلي توجهش را معطوف مي‌كرد. با تمام گرفتاري كه داشت چندين برابر نگران نشريه بود و دغدغه آن را داشت. واقعاً نشريه را به عنوان نماد مدني درك كرده بود. مسايل اجتماعي و فرهنگي خيلي او را ناراحت مي‌كرد. مسايل مردم برايش اهميت ويژه‌اي داشت.
دو سال با هم كار كرديم ولي ما هيچ اطلاعي از بيماري وي نداشتيم. مسئله مهمي كه از آن رنج مي‌برد نامهرباني‌هاي مسئولين نسبت به مطبوعات و خودش بود. عادت نداشت مسايل شخصي خود را خيلي مطرح كند، ولي واقعاً از اين كه چقدر نامهرباني در حق مطبوعاتي‌ها و نويسنده‌ها مي‌شود، گلايه داشت. ايشان خود نويسنده بود و در ادبيات دستي توانا داشت.
به جرات مي‌توانم بگويم، براي پقه عملاً هيچ كس هيچ كاري نكرد. البته در زمان آقاي قليش‌لي دو سفر به تركمنستان داشت كه جنبه‌ي كاري داشت و او هميشه از آقاي قليش‌لي تشكر مي‌كرد. اما در رابطه با معالجه‌ي او هيچ كاري انجام نشد. شما مي‌گوييد خارج از كشور، زماني كه پقه در بيمارستان 5آذر بستري بود، آقاي آصف و چندتن از دوستان به ملاقات او رفته بودند. وقتي برگشتند، همه گريه مي‌كردند. آنقدر وضعيت ايشان ناجور بود، حتي گزارشي نيز همان زمان در نشريه چاپ كرديم كه واقعاً تاسف برانگيز بود. خيلي غيربهداشتي و بدون ذره‌اي نور.
فكر مي‌كنم خيلي‌ها در ارتباط با بيماري و مرگ آقاي پقه حداقل بايد پيش خودشان شرمنده باشند.
متاسفانه زمان مرگ او مصادف بود با توقيف گلستان ايران، از آن روز بگوييد.
عصر همان روز كه خبر فوت آقاي پقه را دادند، ما همه در نشريه بوديم و براي ويژه‌نامه‌اي كه مي‌خواستيم در يادبود ايشان چاپ كنيم، فكر مي‌كرديم. همان موقع تماس گرفتند و گفتند گلستان ايران توقيف شده است.
بعدها هم يكي از دوستان مطلبي تحت عنوان «نشريه‌اي كه وفادارانه با سردبيرش خاموش شد» نوشت. همه‌ي بچه‌ها تحت تاثير شخصيت، رفتار و منش ايشان بودند، يعني قبل ازاين كه از علم ايشان بهره بگيريم، خود ايشان و شخصيت فكريشان برايمان مهم بود.
خيلي برايم جالب بود، واقعاً آدم‌هاي زيادي اينجا مي‌آمدند و مي‌رفتند، آدم‌هايي كه تحصيل كرده بودند، آدم‌هايي كه كتاب‌خوان بودند و خيلي هم پرادعا و حتي بي‌ادعا، ولي آموخته‌هايشان بيشتر از پاكي درونشان بود. پقه مهم‌ترين برجستگي‌اش اين بود كه يك انسان واقعي بود، انساني كه هرگز دروغ نمي‌گفت.
هرگز آدمي نبود كه بخواهد سر دوستش كلاه بگذارد، ذره‌اي حسادت در وجود او نبود.
مرگ ايشان خيلي سخت بود. شنيدن خبر مرگ آقاي پقه براي من كه شايد بيشترين بار نشريه را به دوش مي‌كشيدم، واقعاً از شنيدن خبر توقيف گلستان ايران هم سخت‌تر بود.
ما و به نوعي جامعه مطبوعات امروز خودمان را مديون آقاي پقه مي‌دانيم. به نظر شما چگونه مي‌توانيم به ايشان اداي دين كنيم؟
هر فرد و هر روزنامه‌نگاري كه در جهت آرمان‌هاي انساني قدم بردارد، در واقع ديني به او ادا كرده است. به نظر من هر يك از ما روزنامه‌نگاران به خصوص بچه‌هاي استان با شناخت از مسايل زمان خود و با شناخت از نيازهاي جامعه امروز و گام برداشتن در اين مسير مي‌توانيم اداي ديني نسبت به ايشان كرده باشيم.
و پايان صحبت‌هايمان توام شد با درددل‌هايي كه پقه از ظلم بر خود ديد، آنچه كه امروز، ديگر بيانش ذره‌اي نمي‌ارزد.
صحبت‌مان با فروزان آصف به زمان ديگر موكول مي‌شود و او نيز علي‌رغم هميشه و علي‌رغم عدم همكاري‌اش در پس اين سال‌ها با مطبوعات محلي استقبال مي‌كند. او ترجيح مي‌دهد خودش قلم بر صفحه كاغذ بكشد و نوشته‌هايش جاي هيچ حرفي باقي نمي‌گذارد...
•••
• فروزان آصف: مديرمسئول نشريه توقيف شده گلستان ايران و دبير سرويس انديشه روزنامه همشهري
براي سردبير فقيد
آنقدر غصه داشتند، آنقدر در خانه‌هايشان بيمار خفته بود، آنقدر فكر آب و نان و قرض و... بودند كه ديگر حوصله‌ي فكر كردن به ابر را نداشتند (افسانه‌باران، نادر ابراهيمي)
اما نازمحمد با همه‌ي اينها به فكر ابر و باران بود. ترنم باران در اشعار زيبايش كماكان در قلب دختران و پسران صحرا لانه كرده و همواره نويد بهار مي‌دهد.
شايد اين مصداق شعر فخرالدين اسعدگرگاني باشد كه:
سخن بايد كه چون از كام شاعر
بيايد، در جهان گردد مسافر
اما من به عنوان مدير مسئول گلستان ايران به چه دليلي مايل بودم پقه سردبير نشريه‌ام شود، شايد شنيدن چنين روايتي بود (يورت‌ـ ميركاظمي) كه مرا به سوي او كشاند:
«نگاه تركمن در صحرا خطا نمي‌كند، حتي از آن يك مشت خاكي از پشت سم اسب به هوا مي‌پاشد، مي‌تواند تشخيص دهد اسب كيست؟ يموتي، گوكلاني يا ولايتي؟»
ساكت بود و كم حرف، اما از اعماق چشمان زيبايش با آدمي سخن مي‌گفت، با چند كلام دردها و مسايلش آشكار مي‌شد، عاشق بود و اين عشق خود به خود او را عنصري پيش‌تاز ساخت.
نمي‌خواست باشد، اما بود. او يادآور يورت(چادر، ديار، سرزمين) تركمن بود.
يورت داستان دلاوري‌ها، رنج‌ها و غربت تركمن را در خود دارد.
قومي كه عشق را با پياله‌اي چاي، تكه ناني خشك درون آلاچيقي تاريك با مشتي آتش از وسطتش و دوتاري در آغوش به خاك مي‌سپارد. آرام، در تكيه سرپير در گرماي طاقت فرسا به دنبال ترسيم ناسازگاري‌هاي روزگار، اما محكم بدون فروختن قلم.
مانند خلف بزرگش مختومقلي‌فراغي به دنبال ساختن قلب‌ها بود.
در تكيه‌ي سرپير، در گرماي طاقت فرسا، قلب‌هارا روشن مي‌ساخت با آثارش، اشعارش و داستان، صدا و خنده‌ي گم‌گشته‌اش. آنچنان كه كريستين‌اوبن در كتاب فراتر از بودن در مدح هيسلن مي‌گويد: «اما كسي جرات نداشت و شايد اساساً نمي‌توانست درك كند كه تو بهتر از من هستي، بهتر از ما هستي.» هنگامي كه براي برداشتن مانع تبعيض گام كوچكي به سويت برداشتيم (براي سردبيري گلستان ايران) دست تقدير برگ زردي جلوي پاي تو انداخت (با اقتباس از اشعار پقه در كتاب شعرش).
طعم روزنامه‌نگاري حرفه‌اي با تپيدن قلب قلم‌هايمان براي مردم كوچه و بازار در گنبد و بندرتركمن و كردكوي، يكي براي كارگري كه به درون چاه افتاد و مي‌توانست نجات يابد، اما با دير رسيدن وسايل امداد رساني جان سپرد، ديگري براي زن معتادي كه در كنار ميدان جان داد و آن روز گرگان انسانيت را فراموش كرد، فروش سمعك ناشنوايان گلستان در بازار دلالان ناصرخسروي تهران و سيل گلستان و...، چه طعم خوبي داشت.
من شيعه و تو سني، هيچ گاه در تكيه سرپير احساس تحميل به يكديگر نمي‌كرديم، ما آس و پاس‌هاي يك‌لا‌قباي روزگار چه قدر قدرتمند بوديم چون تو، خودت بودي. چون نگاه تركمن در صحرا خطا نمي‌كند، حتي از آن يك مشت خاكي كه از پشت سم اسب به هوا مي‌پاشد، مي‌تواند تشخيص بدهد اسب كيست؟ يموتي، گوكلاني يا ولايتي؟
نوشته‌هاي آصف‌نخعي جاي ذره‌اي سخن برايمان به جاي نمي‌گذارد. ما را به دنيايي مي‌برد كه در آن صحرايي است چادري و يك روسري گلدار.
به دلاوري‌ها، ايستادگي‌ها و او كه امروز اسطوره‌اي شده در ميان اين مردم.
مي‌دانم زماني را در گلشن‌مهر كار كرده، به خوبي مي‌دانم شاعري بوده توانا و امروز با كتاب شعرش الفتي گرفته‌. سيدمهدي‌جليلي شايد گزينه‌ي مناسبي باشد. او كه شب‌هاي زيادي را با وي سپري كرده، اوقاتي كه سرشار از زندگي بوده است.
•••
• سيدمهدي‌جليلي، شاعر و روزنامه‌نگار
Naz-M-Paghe0005.jpgاسمش نازمحمد بود و ناز بودن واقعاً برازنده او
مارا به منزلش مي‌برد، كتاب شعرش را مي‌آورد، كنارمان مي‌نشيند و مي‌گويد، بي‌هيچ مقدمه‌اي؛
«قبل از اين كه آقاي پقه را ببينم، مي‌شناختمش. نمايشگاهي بود كه كتاب او را ديدم عكس‌اش كه برايم جالب بود. عكس روي جلد پُرتره‌اي زيبا از يك شاعر بود و كتاب ديگري از او كه در مورد شعرهاي كودك جمع‌آوري شد بود. كتابي كه بعدها حتي در خانه‌ي خود او نديدم و هر چه هم راجع به آن صحبت كردم، جوابي نگرفتم. دو كتاب هم بود و آخرين كتابش هم چاپ نشد(كجايم من) قبل از آن يك سري رباعي داشت. اولين ديدارمان در گنبد بود. سالن سينما قدس، در جرگه‌ي عشاق برنامه‌اي داشت. اولين برنامه‌اي كه گلستان برگزار مي‌كرد. همانجا او را ديدم. ديدار بعدي ما هم مصادف شد با آمدن من به گرگان و آغاز فعاليت مطبوعاتي‌ام در گلشن‌مهر.
به واسطه‌ي آقاي جهانگيري با او رابطه صميمانه برقرار كردم. رفت و آمد خانوادگي داشتيم. 4‌ـ5 سال پيش وقتي گلشن‌مهر در محله شيركش بود، اتاقي هم داشتيم. خيلي وقت‌ها مي‌آمد و تا پاسي ازشب بود و بعد مي‌رفت.
يك خاطره خيلي بامزه داشتم؛ هميشه تخمه سمشكه پهلوُي من بود و تخمه مي‌خورديم. يك دفعه كه به خانه‌شان رفته بوديم به من گفت: «سيد، اگر تخمه سمشكه تموم بشه، تو مي‌ميري، از غصه‌ي نبودن تخمه سمشكه مي‌ميري.»
اما من از آن وقت به بعد شايد 2 يا 3 بار بيشتر تخمه نخورده‌ام. الان هم فكر مي‌كنم خيلي وقت است، تخمه نخورده‌ام!»
به گوشه‌اي خيره مي‌شود. شايد ديگر هرگز تخمه سمشكه دوست نداشته باشد. هر چند برايش يادآور روزهاي شيرين با او بودن است، اما از همه‌ي تخمه سمشكه‌ها متنفر است. با خود مي‌گويد كاش تخمه‌ها تمام مي‌شد و من نبودم و او بود.
و پقه نمي‌دانست شايد وجودش بهانه‌اي باشد براي لحظات دوست داشتني كه آنها داشتند.
«ابعاد مختلفي داشت، اسمش نازمحمد بود و واقعاً هم آدم نازنيني بود.
اسمش نازمحمد بود و اقعاً هم ناز بودن برازنده‌ي او. همين اخلاق خوب و دوست داشتني بودنش موجب شده بود همه كساني كه كه به نوعي با او ارتباط پيدا مي‌كردند، هميشه با او بمانند. علاقه‌ زيادي هم به خوشنويسي داشت و تابلوهاي خوشنويسي زيبايي در منزل داشت. او ارتباط خيلي خوبي در استان و شهرهاي مختلف كشور با قوم‌هاي مختلف داشت. يا كاري را شروع نمي‌كرد يا وقتي هم كه كار مي‌كرد، آثار ماندگار و خوبي به جاي مي‌گذاشت. آدم باجسارتي بود. در كار روزنامه‌نگاري خيلي جدي بود. يادم است، معاون وزير جهاد كشاورزي به گرگان آمده بود و يك سري آمار را ارائه كرد، آقاي پقه بلند شد و سوال كرد: «اين آمارتان درست بود? و ايشان هم تاييد كرد كه بله، درست بود.»
آقاي پقه برگه‌اي درآورد و گفت: «اين آخرين آمارگيري است كه شما منتشر كرده‌ايد، اين آمار با آن يكي خيلي اختلاف دارد؟» بعضاً ميليوني اختلاف داشت.
يك بار ديگر نيز جديت و جسارتش را ديدم و مكتوب هم شد.
در اداره كل بهزيستي جلسه‌اي به مناسبت سالروز تاسيس سازمان برگزار شده بود، مديركل خيلي معطل كرد نيم ساعت، چهل و پنج دقيقه گذشت و نيامد. آقاي پقه پرسيد چرا ايشان نيامد؟ ما مي‌رويم. ظاهراً مصاحبه تلويزيوني داشتند. آقاي پقه رفت و يادداشتي هم نوشت كه براي اين مديركل ساعت مچي بخريد.»
آن زمان خيلي‌ها تشويق كردند، كسي جرأت چنين كاري را نداشت.
جديت و جسارتش از نمونه‌هايي بود كه در شخصيت و رفتار او شاخص بود.
يادم است آن زمان كه ايشان مرحوم شده بود، با فاصله2‌ـ3 روز تسليت جامعه‌ي شعرا و نويسندگان ادبي آذربايجان به دستمان رسيد و برايمان جالب بود كه او آنجا هم شناخته شده بوده. خدمتي هم كه به ادبيات تركمن كرد، جمع‌آوري ادبيات فولكلر مردمشان بود كه جدي‌تر و علمي‌تر از بقيه جمع‌آوري كرده بود. كارهاي زياد ديگري هم داشت. در نشريات سراسري بسياري كار مي‌كرد، در استخدام رسمي آتيه بود و براي ايران هم كار مي‌كرد. مي‌توان گفت استثنا بود. وقتي آقاي پقه مرحوم شد، انعكاس خيلي وسيعي پيدا كرد. خبرنگاران بدون مرز تسليت گفتند.حتي براي درمانش اقدام كرده بودند. آدمي بود كه متعلق به اين جا و محدود به استان يا شهرش نبود.
چرا كسي به او كمكي نكرد؟
6‌ـ7 ماه آخر ديگر راه درمان جود نداشت. تا قبل از آن هم كسي اطلاعي نداشت. يك اشتباهي هم در درمانش پيش آمده بود. ايشان پا درد داشت، دكتر كه رفته بود، دارويي به او داده بودند كه مشكلش‌را بيشتر كرد.
آقاي علي‌مومني حرف زيبايي در مراسم گراميداشت او زد: «با اين كه او با احترام يك تركمن است، امشب غمگين‌ترين شب فارسي است»
و نوشته‌اند: «نامت را در صدايم مي‌پيچم با دهاني لبالب، پشت سرم پرتاب مي‌كنم، سكوت تكه‌تكه مي‌شود. خداحافظ.
همه قشنگ‌ترين يادداشت‌ها را به او تقديم كردند.»
وقتي او را تنها مي‌گذاريم، كمتر متوجه مان است. ما او را به دنيايي برديم كه سهم ما جز همين چند سطر نشد.
به يك دنيا زندگي، به گوشه‌اي از حجم بودن براي نبودن‌ها.
و راهي ديگر، بايد قدمي ديگر برداشت.
شماره و يك تماس و قرار.
آن سوي خط علي‌ جهانگيري قول حضور دختران پقه را مي‌دهد و انگار قرار است همه چيز براي ما كه او را نديديم تكميل شود.
ساعت 6 عصر است، وارد منزل آقاي جهانگيري مي‌شويم.
سست مي‌شويم. پاهايمان ميخكوب مي‌شود. دو خانم. دو دختر زيبا و من محو تماشاي آنهايم. قدي بلند و روسري گلدار تركمني زيبايي كه بر سر آي‌بولك قرار دارد. لبخندي را مهمانمان مي‌كنند و من همچنان محو نگاه و لبخندشان.
علي جهانگيري برايمان مي‌گويد، كسي كه پقه را مي‌ستايد و عاشقانه در خدمت فرزندان اوست. صدايش مي‌لرزد وقتي سخن مي‌گويد، بغضي در گلو دارد كه شايد فقط حرمت دخترتان پقه مانع از بريدن آن است.
او صحبت مي‌كند، راه مي‌رود و همچنان مي‌گويد و ماييم و دو دختر زيبا با متانتي كه در وجودشان فرياد مي‌كشد و نگاه‌هايي كه لبريز است از سخن و حرف‌هايي كه بي‌تابم تا زودتر بشنوم.
•••
• علي جهانگيري؛ شاعر
ستاره، شب تيره يار من است من آنم كه دريا كنار من است
«يكي از كارهاي نيمه تمامي كه من و نازمحمد با هم شروع كرديم و بايد انجام مي‌شد و مريضي‌اش باعث شد تا نيمه تمام بماند، ترجمه‌هايي است كه روي بخش عظيمي از ادبيات تركمن انجام داديم.
كارهايي كه نازمحمد مي‌كرد حقيقتاً مثل خودش پهناور و وسيع بود. فكر مي‌كنم عمر چندين انسان را بايد مي‌داشت تا مي‌توانست به ثمر برسد.
احساس مي‌كنم نازمحمد گره‌اي بود كه همه را به هم مي‌رساند.
خيلي وقت‌ها ساعت 12 ـ1 شب تماس مي‌گرفت:
حاجي هستي؟ ميام.(!)
وقتي هم مي‌آمد انباني از شعر داشت. او هميشه يك انبان از شعر آماده داشت.
شخصيتي متواضع داشت و به موقع چنان شجاع و جسور بود كه خود به خود آدم مي‌پذيرفت.»
چشمم به آي‌سوداست، با آن چشمان روشن، نگاه‌هاي پر مهر كودكانه و موهاي لخت و خرمن طلايي‌اش.
روي زانوهاي خواهر مي‌نشيند، آي‌بولك دستي در موهاي نرم خواهر مي‌كشد و آن را جمع مي‌كند و با گيره‌اي بالاي سرش مي‌آورد.
آي‌سودا مي‌پرد و آي‌بولك نگاهي از عشق را نثار او مي‌كند.
همچنان ساكتند و در سكوت پر هياهوي خويش مهربانانه لبخند مي‌زنند.
آنها مي‌دانند حضور ما براي پدرشان است و من شايد، فقط به خاطر آنها آمده باشم. به خاطر دو دختري كه مدتهاست عشق پدر را به دنيايي سپردند كه براي آنها بوي نفرت مي‌دهد.
جهانگيري جابه‌جا مي‌شود، آي‌سودا را در بغل مي‌گيرد و مي‌گويد:
«يك روز آمد و به من گفت كه چگونه مي‌توانيم يك شعر را از زبان تركمني به فارسي با حفظ هويت ترجمه كنيم. گفتم؛ دو شاعر مي‌خواهيم. يك تركمن و ديگري فارس.
آن‌طور مي‌توانيم ماهيت قضيه را حفظ كنيم. سعي مي‌كرديم به متن‌ها وفادار باشيم.
بعضي وقت‌ها 3 ـ4 صبح مي‌رفت. كارهاي عبدالحكيم مختومي، انه محمد ساده، امان قليچ‌شادمهر و...
از كارهايي كه بيشتر غافل بود كارهاي خودش بود. بايد اين كار مي‌شد. اما...
دير به فكرش افتاد، خيلي دير.»
و حسرت در آه و نفسش وجودم را فرو مي‌ريزد و سكوتش تيغه‌اي مي‌زند بر حسرتش تا اوج نبودن پقه را در صداي او جستجو كنم.
«چندتا از كارهايش را ترجمه كردم. بعد از فوتش قرار بود اين كمكم كند(و اشاره مي‌كند به دختر زيباروي تركمن مهربان آرامي كه پدر او را آي‌بولك مي‌خواند.) حيف كه تنهايم گذاشت.»
و لبخندشان به هم گره مي‌خورد. مي‌دانم آي‌بولك مي‌خواهد فرياد بكشد. او خيلي فرا تر از آي‌سودا مي‌داند نبودن چيست و ما...
مايي كه انگار مرده‌ پرستي جزئي از وجودمان است. اما، ما واقعاً عمر حرفه‌اي گريمان كمتر از آن است كه سعادت شناخت انساني، انسان‌تر را داشته باشيم.
جهانگيري مي‌داند در پس سكوت اين دو دختر بايد حرف بزند، بايد رشته كلام را در مسير خاطرات وجوديش رها كند تا ما لااقل بدانيم و بيابيم و بياموزيم.
«تاثير زيادي كه او به لحاظ ادبيات تركمن داشت مهمتر از همه‌چيز بود. يك شب آمد پهلوي من و تصويري از زنان تكه (اقوام تركمن) خواست.
بهترين راه اينترنت بود. داخل سايت‌هاي تركمنستان رفتم. آنجا چندين نقاشي از زنان تكه پيدا كردم. يك دفعه به سرم زد به سايت‌هاي شعرشان بروم. خُب نازمحمد زبان روسي هم ترجمه مي‌كرد.
كارهاي قربان نفس در روزنامه ايران ترجمه‌ي او بود. اگر عمرش كفاف مي‌داد كتاب را هم چاپ مي‌كرد.
رفتيم داخل سايتها، جالب بود، در ميان شعراي تركمن، يكي از شعرايي كه آنجا بود نازمحمد پقه بود.
اول با تعجب گفت: اِ... حاجي منم. اونجا هستم.
همه‌ي اينها از تواضع بود. فكر مي‌كردم واقعاً از اينكه خودش را ديده تعجب كرده! كارهاي نازمحمد پقه در چندين كشور جهان منتشر شده. ما نمي‌دانستيم. تواضع او زياد بود.
حتي در جشنواره‌اي كه در پاكستان گذاشتند او جز دعوت‌شدگان بود كه نتوانست برسد. در عراق، تركيه، آذربايجان، تركمنستان، افغانستان و كشورهاي اطراف ما، كارهاي نازمحمد كاملاً شناخته شده است.»
بازهم واي بر ما...
بار ديگر قافله را بدجوري باخته‌ايم. آنها برايش سر و دست مي‌شكنند و ما اينجا آنچنان او را در بيماري رها مي‌كنيم كه ديگر چاره‌اي نيست تا بنشيند و منتظر سايه‌ي مرگ بر روح بزرگش باشد.
جهانگيري بي‌تاب است، پر از تلاطم. همچنان مي‌گويد:
«در ميان روزنامه‌نگاران از شاخص‌ترينها بود. از جهادروستا شروع كرد. بعد به ايران و بيان و... خيلي از نشريات بزرگ كشوري رفت. در برخي از نشريات سراسري او تنها نماينده‌ي گلستان بود.
خيلي از كارهاي او در نشريات بزرگ حتي در مجله‌هاي خارج كشور چاپ شده‌اند. آنقدر شناخته‌شده بود كه وقتي خبر بيماري او به روزنامه‌نگاران بدون مرز رسيد، آنها به نوعي از دولت ايران تقاضا مي‌كنند كه او را بفرستيد، ما در مانش كنيم.»
و چه قدر او حسرت مي‌كشد. كاش راهي بود. كاش درمان مي‌شد. از بيماري نفرت دارد و اين لحظات آن را با خشم بيان مي‌كند. او بايد از لحظات تلخي بگويد كه اينبار اشك را مهمان چشمانش كند. هرچند فرود آمدن را هرگز در حضور صبورانه‌ي دخترانش اجازه نمي‌دهد.
حالا آي‌سودا پيش ما نيست. در اتاق مجاور بازي مي‌كند. او از ما و حرفهاي ما خسته شده، مايي كه وقتي پدرش نيست انگار كاسه‌ي داغ‌تر از آش شد‌ه‌ايم. او پدرش را مي‌خواهد و دستان پرتوان و نوازشگرش‌را.
به خوبي مي‌دانم از همه‌ي اين حرفها بيزار است.
جهانگيري با تلخي از لحظاتي مي‌گويد كه هميشه با اوست. كابوس روزها و شبهايش شده و فقط ديدن آي‌سودا و آي‌بولك مرهم التيام بخشي برايش است.
«يك ماهي، گرگان نبودم. وقتي آمدم، گفتند قدرت تشخيص ندارد، يعني نمي‌تواند اشخاص را بشناسد. ولي حقيقتاً او نيرويي عجيب داشت. نيرويي كه عشق روشننش مي‌كرد.
از پشت سر به او نزديك شدم. روي تخت خوابيده بود. مي‌گفتند بيماري هپاتيت خطرناك و....
ولي من آنقدر متاثر بودم كه اين چيزها در ذهنم راه نداشت. از پشت نزديك شدم، او افتاده بود، از پشت موهاي او را نوازش كردم. بعد همين طور كه دستم توي موهاش بود گفت: حاجي آمدي؟
بعد آرام شدم.
گريه كرد و گريه كردم، خيلي هم گريه كردم»
اين بار هيچ كس نمي‌تواند جلوي بغضش را بگيرد. خيلي قدرت مي‌خواهد، تا دختران صبوري كه دو ساعت ما را تحمل كردند اشكهايت را نبينند و كاش مي‌توانستم فرياد بزنم و امروز حسرت من بيشتر از همه شده، كه كاش لحظه‌اي و گاهي‌ نفسهايش در زندگي‌ام پاشيده مي‌شد.
«يادمه به او گفتم: هي سوار تركمن، داري كم كم از اسبت مي‌افتي، محكم بنشين.
گفت: بچه هام، بچه هام علي.»
صدايش به وضوح مي‌لرزد. به سختي مي‌توان نفس كشيد. پدري كه عاشقانه زندگي را نثار دخترانش مي‌كرد.
و دخترانش.
نگاههاي غريبانه، مهربانانه و پر از رمز و راز آي‌بولك ديوانه‌ام كرده.
جهانگيري از عشق او به دخترانش مي‌گويد:
«حتي وقتي استاندار به ديدنش رفت و از او خواست تا خواسته‌اش را بيان كند؛ او گفته بود: بچه‌هام.
و كمترين كاري كه شد در حق بچه هاش بود، يعني هيچ كاري برايشان انجام نشد.»
به آي‌بولك مي‌نگرد. سرش پائين است و آي‌سودا به سرعت از اتاق بيرون مي‌آيد و خود را در آغوش آي‌بولك مي‌اندازد. آي‌بولك بوسه اي بر پيشانيش نثار مي‌كند و انگار جاي بوسه اش چون ماه مي‌درخشد.
چقدر دوست داشتم آنها را در آغوش بگيرم و با فرياد به آنها بفهمانم كه درك مي‌كنم وجودتان را و غريبيتان را.
دخترانش ساكتند و حصار تلخ اين سكوت فقط با صداي پر غم و لرزش جهانگيري ياراي شكستن دارد.
«كساني كه اهل فرهنگ و هنر هستند، هميشه اين مصيبت را خواهند داشت كه با بي‌توجهي، بخش عظيمي‌از ميراث فرهنگي ما از بين مي‌رود.
آنقدر كار دارد، ترجمه دارد، آنقدر اثر دارد كه نمي‌توانيد باور كنيد. صدها و صدها مقاله، ترجمه، تحقيق و...
بزرگترين نقش او اين بود كه پلي بود براي رساندن همه به هم.
يادم نمي‌رود، شبي كه فوت كرد و مراسمي‌كه در تالار فخرالدين اسعد گرگاني خيلي ها صحبت كردند.
خيلي جمله‌ها عجيب بود و همه از زبان فارسها. او كاملاً براي آنها شايسته، محترم و پسنديده بود.
احسان مكتبي در حقش گفت: او حرمت فقر را نگه داشت.
دوست ديگري گفت: نه ! نه !! غربيه نبود، از ما بود.
خود كلام بچه ها نشان مي‌داد ناز محمد در ميان ما چه نقشي داشت.»
و واقعاً چه نقشي داشت ؟ چيزي فراتر از يك انسان ! فراتر از آنچه تصورش را كرديم.
جهانگيري از ناز محمد مي‌گويد از ما و مايي كه بايد بدانيم:
«شما نسل جواني از روزنامه نگار هستيد. شما نمي‌دانيد وقتي در يك استان جوان بخواهي هويت ايجاد كني، وقتي هيچ چيزي نداري، چيزي مثل ناز محمد پقه چقدر گرانبهاست.
و ديوانه شده‌ايم از حسرتي كه ما را نيز مبتلا كرده. دردي كه رنجش از صداي او بر ما پاشيده. گلستان ايران جايي كه او نقشش را به يادگار گذاشت و جاودانه شد؛
«بزرگترين توهين و جسارت به روح محمد پقه وقتي شد كه گلستان ايران را درست در روز مرگش توقيف كردند. اي كاش روز ديگري را انتخاب مي‌كردند. گلستان ايران با مرگ سردبيرش مي‌ميرد.
فكرها مي‌ماند، پقه هست. چيزي از بين نمي‌رود. اما اي كاش جور ديگري بود. طوري كه حداقل حرمت نامش حفظ مي‌شد. جوري كه لاقل ما بعداً نبينيم، بي‌مهري هايي را كه ديديم.»
دلش از بي‌مهري ها خون است. يادش و فكرش آشفته است و نامهرباني هايي كه هميشه با اوست.
«آنقدر عظيم بود و آنقدر كارهايش بزرگ بود كه فكر مي‌كنم نقشي معادل همان مختومقلي مدرن ايجاد كرد. اولين نقدها را بر شعر تركمن نوشته و در خيلي از رويكردهاي مدرن ادبيات تركمن اولين است.
اصلاً وارد كردن حوزه هايي در نقد مثل ساختار گرايي، شالوده شكني و حتي مباحثي كه در ميان خود ما هم شايد 10 ـ 15 سال بيشتر قدمت ندارد.
نقش حلقه‌ي واسط را بازي مي‌كرد. پلي كه همه را به هم متصل مي‌كرد. اگر بخواهم راجع به او صحبت كنم، واقعاً چيزي شبيه همان جمله علي مومني ؛
احترام صحرا، صحراي محترم،...
نمي‌دانم چيزي شبيه اين.»
و امروز اين حلقه ي واسط نيست. مدتهاست از پلي خبري نيست كه پيوند دهنده‌ي قلبهايمان باشد و واقعاً امروز چقدر محتاج اوييم.
«نمي‌شود اصلاً به سادگي گفت: ناز محمد پقه.
به همين سادگي نمي‌توان از كنار اين نام گذشت. وقتي براي او نماز خواندند، شيعه و سني با هم خواندند. حتي از لحاظ مذهبي هم به يك شكل نماز خواندند. اهل شيعه به حرمت آنها و به همان شكل نماز خواندند، وقتي براي او فاتحه گفتند اگر يك مسيحي هم بود، به شكل او احترام مي‌كرد.
چيز عجيبي بود. دستهايش همه را به هم مي‌رساند. در گلستان نقش او خيلي زياد بود. و عجيب است اين چوپانه، مربي فوتباله، فقيره، هپاتيتيه، و... و...
و بزرگترين فحش را هم آخر به او مي‌دهم؛ روزنامه‌نگارِ شاعرِ نويسنده.
اگر بخواهيم هنرمندان و نخبگان و موثرترين افراد اهل تركمن را به تعداد انگشتان دست در نظر بگيريم مطمئناً شاخص ترين انگشت دست من نازمحمد پقه است. به غير از اينكه در شاخه‌هاي غير تركمن هم تاثير زيادي داشت.
صحبتهايش تمام شد، نگاهش به آي‌سودا و آي‌بولك است. حالا نوبت آنهاست.
ضبط دست من است تا صحبت كنند. كنار آي‌سودا مي‌نشينم؛
ضبط روشن است؛
لبخند و شيطنت و از نظر او كاش زودتر اين بازي تمام شود. جهانگيري فقط ناز اين دختر نازِ نازمحمد را مي‌كشد.
او صحبت نمي‌كند، مي‌گويد يادم نيست آن زمان 7 سال بيشتر نداشت و من ياد جمله رجايي مي‌افتم كه؛
ماه در آب خواهد خنديد اگر...
به راستي اين نام برازنده اوست، او ماهي است در آب كه در انتظار درخشش پدر است.
مي‌دانم كه به ياد دارد، هر چند اندك، دستان گرمش را و صدايش را.
و بالاخره مي‌گويد، نمي‌خواهم بگويم. هر چند سريع پشيمان مي‌شود و مي‌گويد ؛ يادم نيست(!)
مي‌دانم دوست دارد پدر و همه خاطراتش متعلق به خود او باشد.
به سمت آي‌بولك مي‌روم. نمي‌تواند از حقه خواهر كوچكش استفاده كند. پاره ماه، تكه گم شده‌اش را در قلبش جاي
داده. همه حرفش خلاصه مي‌شود به قطره اشكي كه بر گونه‌هاي سرخ و سفيدش نقش مي‌كشد. اين بار ديگر ابايي ندارم از فرو ريختن بارش وجودم.
قلبم پاره شده از اشكهايي كه فرياد دارند پدر را.
هر چه سعي مي‌كند نمي‌تواند حرف بزند.
جهانگيري فضا را عوض مي‌كند زانو مي‌زند جلوي دو دختر و مي‌گويد؛ از اينكه مانع رفتن آنها به صحرا شده، تا يادگارهاي پقه ميوه دل و زندگيش شوند. از رابعه (همسر پقه) مي‌گويد، از او كه چه صبور است و مظلوم و محترم.
صحبت‌ها رنگ ديگري به خود دارد و من و آي‌بولك...
دوست دارم با او تنها باشم، دوست دارم او دستش را بر گونه من بگذارد و اشكهاي داغم و من بر چهره تابناكش و اشكهاي او.
گرچه نازمحمد پقه را نديدم، اما با تمام وجود فرزندانش را ستايش مي‌كنم، دختران صبوري كه چشمهايشان موجي دارد از بودن زندگي.
بايد رفت. و فشار دستهايمان و آخرين چيز شماره تماسي است كه بين ما رد و بدل مي‌شود.
كاش آنها بپذيرند كه ما دوست آنها هستيم.
آي‌سوداي عزيز؛
آي‌بولك مهربانِ صبورِ زيبا؛
مي‌دانم گرچه پدر واژه‌اي است برايتان كه بر سر طاقچه نياز، شب به شب در تمناي بهشت صدايش مي‌كنيد، اما امروز كه او را شناختم و شما را مي‌بينم، شما دو تكه ماه پقه، يادگارهايي هستيد براي قلب علي‌جهانگيري تا از غصه نميرد، براي مادرتان تا در كنار شما سبز بماند و براي همه ما تا به احترام شما انسان‌وار بياموزيم انسانيت را از پدرتان.

منبع: سایت حریف / نویسنده: محدیث فرح‌بخشی

مطالب مرتبط:

سایه سنگین سفته‌بازان بر برنامه دولت/ارز تک‌نرخی به سال۹۶ می

تأکید روؤسای جمهوری ایران، ترکمنستان و قزاقستان بر گسترش همک

طلای رقابت های پاورلیفتینگ بر گردن ورزشکاران گلستان

جوان 30 ساله بر اثر غرق شدن در چشمه لال گالیکش جان سپرد

استفاده افزون بر 76 درصد واحدهای صنعتی استان گلستان از سوخت

راهکارهای هوشمندانه ای که بدون انجام کارهای دشوار به تناسب ا

نوشتن دیدگاه

نظراتی که حاوی توهین یا افترا می‌باشند، منتشر نخواهند شد.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمی‌یابند.
نظرات منتشر شده مخاطبین به منزله تایید یا رد آن توسط تورکمن‌نیوز نیست و تنها در جهت رعایت حقوق نظر دهندگان انتشار می‌یابد.

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Daevat Be Hamkari

shams01

آخرین خبرها

دعوت به همکاری

Hamkari Daevat02

Agahi Paziresh

bazar banner2

Banner001

Berenj Jahed

 

 

 

 

 

 

 

Kanal Telgeram